???????? ??????  ???? ?????
ارديبهشت 05, 2012, 07:08:02 am *
خوش آمدید، مهمان - لطفا برای ثبت نام اینجا و یا برای ورود اینجا را کلیک کنید.

لطفا برای ورود نام کاربری و رمز عبورتان را وارد نمایید
اخبار: لطفا برای استفاده بهتر از انجمن، ثبت نام کنید!
 
   فهرست   راهنمايي جستجو تقویم ورود عضويت  
صفحه: [1] 2
  چاپ صفحه  
نويسنده موضوع: مجموعه دفاعیات 3 - در ردّ اتّهاماتِ وارده از جانبِ رئیسِ  (دفعات بازدید: 1218 بار)
ایرانی
مهمان
« : فروردين 31, 2010, 04:01:16 pm »

در ردّ اتّهاماتِ وارده از جانبِ رئیسِ قوّۀ قضائیه
(آیت الله شاهرودی )


به عنوان مقدمه :
در انتقادپذیریِ حضرتِ علی علیه السلام
این طور به نظر می رسد که اگر مسئولینِ قضائی و حکومتی در ارتباطاتشان با مردم ، اَعم از مسلمان و غیرمسلمان ، به آنچه که در گفتار و سخنانِ حضرتِ علی علیه السلام و خطابات و اندرزهای آن حضرت (مندرج در نهج البلاغه) عامل بودند، در طولِ تاریخ، هرگز دچارِ این همه تنشهاو چالشها و درگیریها با مخالفینِ خود و نیز با دگراندیشان نمی شدند.زیرا  که آن امامِ هُمام ، در کیفیتِ روابطِ مسلمین با یکدیگر و نیز با غیرِ مسلمین راهنمائی ها و دستوراتی ارائه داده اند که اجرای آنها می تواند مسلمین، بالاخص مسئولینِ حکومتی را در چشم جهانیان ، افرادی صُلح جو و اهلِ تساهل و نیز انتقادپذیر معرفی نماید.زیرا مردم انتظار دارند کسانی که خود را مُجریِ عدالتِ علی(ع) می دانند ، در همه ی زمینه ها از راه و روش و سیرۀ آن حضرت پیروی نمایند. که جا دارد همچون قسمتهای قبل به ذکرِ چند نمونۀ دیگر از سخنانِ حکمت آموزِ پیشوای اوّلِ شیعیان مبادرت نمائیم.باشد که مسئولینِ محترم با عمل و توجه به آن از شدتِ مشکلاتِ خود با مردم بکاهند.
قدر عبرت آمیز است که بدانیم حضرت علی (ع) یعنی مرجعِ معصومِ ولایت نیز ، ذاتاً خود را مُبرّی از خطا و اشتباه نمی داند (چه جای غیر معصوم)، آنجا که می فرماید :
" اگراشتباهی درکارهایم بازجُستید، بیدرنگ آن را به من بازگویید. من اگرازشنیدنِ نصیحت، راجع به عدالت بیزار باشم، حتماً ازعمل و ایفای آن بیزارتر خواهم بود ... هرگزفراموش مکنیدکه من و شما و همۀ کائنات،بندگانِ ضعیفِ خداوندیم، و تنها کسی که سزاوارِستایش وتقدیس است،پروردگار توانا و مهربان می باشد."                    ( نقل از سخنان علی(ع) ، ترجمۀ جواد فاضل ، چاپ بیستم ، ص 35)
و شواهدِ زیادی در شرحِ حیاتِ حضرتِ علی(ع) نیز نقل شده است که آن حضرت با اینکه علم و آگاهیشان ، به الهاماتِ الهی حاصل شده بود ، ولکن بسیار انتقادپذیر بود و در مقابلِ اعتراضات و انتقاداتِ دیگران هرگز رفتارِ تند و پرخاشگرانه نداشتند و به جایِ خاموش کردنِ مردم، در نهایتِ رأفت و محبت، طبقِ تعلیماتِ قرآن کریم (سوره زمر آیه 18) به سخنانِ معترضین و منتقدین به دقت گوش داده، آنچه صحیح بود می پذیرفتند و به ناصحیح پاسخِ نرم و منطقی می دادند که ذیلاً به دو نمونه از آن اشاره می کنیم:
1-   مردی از یهودیان زبان به جسارت نسبت به امیر مؤمنان گشود.اصحابِ حضرت خشمگین شدند و به مقابله برخاستند، حضرت ممانعت کردند و فرمودند :
:دعوه و لا تعجلوه فان العجل و الطیش لایقوم به حجج الله و لا باعجال السائل تظهر براهین الله تعالی"
او را رها کنید و در مورد وی شتاب نکنید ، با فشار و زور و بدونِ منطق نمی توان حجتهای الهی را برای او ثابت کرد.
(نقل از کتاب آزادی در قرآن ، تألیفِ سید محمد علی ایازی، ص 197)
2-   حکایتی از بوستانِ سعدی (در انتقاد پذیریِ حضرتِ علی (ع) )
کسی مشکلی بُرد پیشِ علی           مگر مشکلش را کند مُنجَلی
امیرِ عَدُو بَندِ مشکل گُشای             جوابش بگفت از سَرِ عِلم و رای
شنیدم که شخصی در آن انجمن      بگفتا چنین نیست یا باالحَسَن
نرنجید از او حیدرِ نامجوی               بگفت اَرتو دانی از این بِه ،بِگوی
بگفت آنچه دانست و بایسته گفت     به گِل چشمه‌ی خُور نَشاید نهفت
پسندید از او شاه مردان جواب         که من بر خطا بودم او بر صواب
به از ما سخنگوی دانا یکیست           که بالاتر از علمِ او علم نیست
(کلیات سعدی ، باهتمام محمد علی فروغی، ص 319)
هشدارها و خطابهای اِنذارآمیز از حضرتِ علی (ع)
(به فرمانداران و حاکمانِ مسلمان)
الف : خطاب به فرماندارِ مصر (مالک اشتر فرزند حارث)
1-   ای مالک ، تو بر مصر حکومت می کنی و امیرالمؤمنین بر تو، ولی پروردگارِ بی همتا بر ما همه . . . او که ما را امام و والی بر بندگانِ خود قرار می دهد، آزمایش همی کند تا چگونه این وظیفۀ خطیر را به پایان می رسانیم.                     (سخنان علی (ع) ، ترجمه جواد فاضل، ص 230)
2-   ای پسرِ حارث ، خدای خود را غافل مپندار که او همیشه در کمینِ ستمکاران است. فریادِ بندگان را به دقت گوش کند و کوچکترین مُظلَمه را از بزرگترین کسان، صَرفِ نظر نفرماید.   
(همان مأخذ ، ص233)
3-   (ای مالک ) با ارباب رجوع آنچنان مدارا و ملاطفت کن ، که هر چه دانند بازگویند و هر چه توانند تظَلُّم کنند و مطمئن باش که خداوند دادگران را پاداش گران خواهد داد.                       (همان مأخذ ،ص270)
4-   اَلا ای پسرِ حارث . . . اگر روزی در طیِ انجامِ وظیفه به اشتباه ، پای از حدودِ حق بیرون گذاری و ملتِ مصر از لغزِشِ تو آگاه شوند، بر خطای خود اعتراف کن و در مسجد( یا مجامعِ عمومی) صَلای عام در دِه و بی پروا از جامعه پوزش خواه .                       (همان مأخذ ، ص 274)
5-   "وه که چه شرم آور است، بت پرستان بر عهدِ خود وفا کنند و خدا شناسان با آن تعلیماتِ گرامی و محکم که از قرآنِ مجید و پیغمبرِ محبوبِ خود گرفته اند، فریبکار و دروغ زن جلوه نمایند."                                                                       
(همان مأخذ ، ص 276)
6-   ای مالک ، از ریختنِ خون های ناحق،  سخت بر حَذَر باش (زیرا) هیچ ستم به قدرِ خونی که ناسزاء بر خاک ریخته شود، در نزدِ خدا بزرگ و خشم آور نیست.                                      (همان مأخذ ، ص 277)
ب : خطاب به فرماندارِ بصره( عبدالله بن عباس) که در اموالِ مسلمانان خیانت کرد:
آه ، که آن ناله های جان گداز و آن قطراتِ اشک با تو و آتیه ات چه خواهند کرد! وای بر تو که هیچ عذر از تو به درگاهِ عدالتِ الهی پذیرفته و مقبول نیست!
(همان مأخذ ، ص 72)
ج : خطاب به فرماندارِ حجاز (قثم بن عباس):
وای بر تو اگر شبی آسوده بخوابی و در حوزۀ فرمانداری ات تیره بختی گرسنه و هراسان به سر برد.
(همان مأخذ ، ص84)
د: خطاب به عثمان:
"کوچکترین آزاری که از دستِ عُمّالِ تو در زوایای کشور بر دیگران وارد آید ، نخستین گناهِ آن را بر تو نویسند"                                                   
(همان مأخذ ، ص همان مأخذ ،ص 41)
ه : خطاب به همه ی انسانها :
1-   الا ای انسان ، ای که دل بدین زرق و برقها بسته ای و خاطر به لذت ها و تمتّعاتِ جهان گرو گذاشته ای، چه خوب بود که می دانستی این آبگیر همیشه تیره و همواره با گِل و لای ، توأم گردد.                                                                             
(همان مأخذ ، ص 401)
2-   بر این دیوارِ کهنه تکیه مکنید که از بالا خمیده و از پائین ویران و شکسته است.
(همان مأخذ ، ص 401)
3-   بپرهیزید که این صیّاد، محرمانه کمین کند و زورمندانه کمان کشد. بپرهیزید که این تیر ، ناگهان پر زنَد و تا پَر ، در هدف فرو نشیند.                                                            (همان مأخذ ، ص 402)
4-   ما اَصِفُ مِن دارٍ اَوَّلُها عَناءٌ و آخِرُها فَناءٌ ، فی حَلالِها حسابٌ و فی حرامِها عِقابٌ. (مضمون بیان: چگونه وصف کنم سرائی (دنیائی) را که اَوَّلَش رنج و آخرش فناست. در امور حلالش حساب و در حرامش مُجازات و عِقابست.)
(همان مأخذ ، ص 435)
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #1 : فروردين 31, 2010, 04:03:30 pm »

نامه ای به رئیسِ  قوّۀ قضائیه
جنابِ آیت الله شاهرودی :
این نامه از طرفِ یکی از هموطنانِ بهائیِ شماست که همانندِ دیگر همکیشانش، بیش از 30 سال است که از بدیهی ترین حقوقِ شناخته شده در جهانِ امروز، یعنی آزادیِ بیان محروم بوده و در اوائلِ انقلاب نیز مدتی را به اتهامِ بی اساسِ جاسوسی، ولی در اصل به خاطرِ بهائی بودن (همچون صدها نفر از بهائیان) مشمولِ زندان و  . . . شده است که البته هدف از نگارشِ این نامه ، نقلِ وقایعِ آن زمان نیست ، بلکه آنچه در این نامه ملاحظه خواهیدنمود، ذکرِ مطالبی است در پیرامونِ دادنامه ای که به قلم ، یا به فرمانِ آنجناب در رابطه با محکومیتِ چندتن از بهائیانِ مظلومِ همدان که متهم به جاسوسی و تبلیغ علیهِ نظام بوده اند ، نگاشته شده است. دادنامه ای که فریادِ بیدادِ آن تا دنیا دنیاست ، در گوشِ تاریخِ بشریت طَنین انداز بوده و خواهد بود ، زیرا که در طولِ حیاتِ آئینِ بهائی ،شاید تنها یک مرجعِ قضائی در ایران ، رأی به تَبرَئه  و بیگناهیِ بهائیان از اتهاماتِ سیاسی داده است. که آنهم در دادنامه ای دیگر که با اِعمالِ نفوذِ آن جناب و با ذکرِ دلایلی بی پایه و اساس ، نگاشته شده است ، باطل و مردود اعلام گردید.1
ولی ای کاش نالۀ قَلَمَت را در حینِ نگارشِ آن ظُلمنامه می شنیدی و گریۀ مِدادت را که می بایست در راستای ظلم ستیزی و دفاع از مظلومان به حرکت آید، مشاهده می نمودی.
شاید تصوّر کرده اید که تخمهای ظلم و ستم در دورۀ ریاستِ شما و همکارانتان ، عقیم گردیده و دیگر باروَر نخواهد شد. مگر این بیانِ حضرتِ علی علیه السلام را نشنیده اید که می فرمایند : " کَما تَزرَع تَحصَه" (هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار که کشت)و گویا مولانا (عارفِ بزرگ قرنِ هفتم )  نیز در ابیاتِ ذیل اشاره به مضامینِ حدیثِ فوق دارد. آنجا که می فرماید:
این جهان کوه است و فِعلِ ما ندا            سویِ ما آید نداهارا صدا
چونکه  بد کردی ز  بد اِیمن  مباش          چونکه تخم است و برویانش خداش
هیچ گندم کاری و جو بردَهَد                   دیده ای اسبی که کُرّه خَر دهد
خاک اَمین و هر چه در وی کاشتی           بی تأمُّل جنسِ آن برداشتی1       نمی دانم، شاید فکر کرده اید که خدا فقط خدایِ مسلمین ، آنهم شیعیان ، آنهم شیعیانِ وابسته به گروهی خاصّ می باشد و گوشِ او بدهکارِ آه و ناله و فریاد و فغانِ بندگانِ غیرِ شیعه و غیرِ متعهّد به حکومتِ اسلامی نبوده و نیست و شاید دربارۀ پیامبر اکرم (ص) نیز چنین تصوّری دارید!. در حقیت اَعمال و رفتار شما حاکی از آن است که شما خدا و پیامبرش را (که به خطابِ : " ما اَرسَلناکَ الّا رحمهً لِلعالَمین" مخاطَب گشته) ، در حلقۀ شیعیانِ وابسته به نظام، محدود نموده و نزدیک به هفت میلیارد مردمِ جهان را کافر و مُرتد و محروم از فیوضاتِ الهی فرض کرده اید!!!
•   آیا این بیانِ شیرینِ سعدی که بیانگرِ مراتبِ فضل و بخششِ یزدان، به همۀ بندگان است موردِ قبولِ شما نیست؟
آنجا که می فرماید:" بارانِ رحمتِ بی حسابش همه را رسیده و خوانِ نعمتِ بی دریغش همه جا کشیده. پردۀ ناموسِ بندگان به گناهِ فاحِش ندرد و وظیفۀ روزی به خطایِ مُنکَر نَبُرد:
ای کریمی که از خزانۀ غیب          گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم        تو که با دشمن این نظر داری".  1
•   آیا این بیانِ امیرِ مومنان را (خطاب به مالک اشتر) نشنیده اید که می فرمایند : " خداوندراگوشی شنواست که گفتارِ بندگانِ خویش ، همی شنود وبه دادِ دادخواهان رسیدگی وتوجّه همی فرماید."
•   آیا نشنیده اید که خداوند، پیامبرِ گرامیش " ابراهیمِ خلیل " را به خاطرِ شخصی کافر که از خواسته اش سرباز زد ، موردِ سرزنش و عِتاب قرار داده و بدینوسیله قانونِ مساوات را میانِ همه ی بندگانش ، پایه ریزی کرده است؟ بگذارید این روایت را از عارفِ بزرگِ ایران، عطارِ نیشابوری بشنویم :
              داستان ابراهیمِ خلیل و کافرِ گرسنه
کافری پیشِ خلیل آمد فَراز           گفت نانی ده بدین صاحب نیاز
گفت اگر مؤمن شوی آئی براه         هرچه دل میخواهدت از من بخواه
این سخن کافر چوبِشنُودازخَلیل     درگذشت او حالی آمد جَبرئیل
گفت حق میگویداین کافر مُدام        ازکجا میخُورد تا اکنون طَعام
او که چندین گاه نان مییافتست          از خداوندِ جهان مییافتست
این زمان کو ازدَرَت نان خواه شد        تن زدی تا گُرسَنه  در راه شد
چون توئی دایم خلیلِ کردگار              با خلیلِ خویش شو در جُود یار
چون تو فارغ از بَخیلی آمدی              جُود کُن چون درخلیلی آمدی
(سپس در مقامِ سپاس از فضل و رحمتِ الهی چنین می سراید):
یا رب این انعام و بخشایش نگر           عینِ آرایش بر آلایش نگر
با چنین فضلی ترا در پیشگاه              کی توان ترسید ازبیمِ گناه
زانکه آن دریا چودرجوش آیدت          نیک و بد جمله فراموش آیدت
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #2 : فروردين 31, 2010, 04:04:29 pm »

و یا قطعۀ ذیل که نشان می دهد که خداوند چگونه عمل نیکِ کافر را موردِ ستایش قرار می دهد و نیّت بد مسلمانی را تَقبیح نموده و از او بدگوئی می نماید:
غازیی 1ازکافری بس سَرفَراز           خواست مُهلت تاکه بُگزارد نماز
چون بشدغازی نمازخویش کرد         بازآمد، جنگ هردَم بیش کرد
بودکافررا نمازی زانِ خویش     مَهل 2خواست او نیز بیرون شد ز پیش
گوشه‌ای بُگزیدکافر، پاک‌تر                پس نهاداوسوی بُت برخاک سَر
غازیّش چون دیدسربرخاکِ راه           گفت نُصرت یافتم این جایگاه
خواست تاتیغی زَنَدبَروِی نَهان             هاتفیش 1آوازداد ازآسمان:
کای همه بَدعهدی ازسَرتابپای           خوش وفاوعهدمی‌آری بجای
اونَزَدتیغَت چواول داد،مَهل            تواگرتیغش زنی جهل است جهل
چون نکویی کردکافرپیش ازین           ناجوامردی مکن توبیش ازین
اونکویی کردوتوبَدمی‌کنی                باکسان آن کن که باخودمیکنی
بودت ازکافر،وفاوایمنی                          کو وفاداری ترا،گرمؤمنی
ای مسلمان،نامسلمان آمدی                   دروفاازکافری کم آمدی
رفت غازی زین سخن ازجای خویش
 درعَرَق گم دید سرتاپای خویش
کافِرَش چون دیدگریان مانده               تیغش اندردست،حیران مانده
گفت گریان ازچه‌ای،  برگفت راست
 کین زمان کردندازمن بازخواست
بی‌وفاگفتند، ازبَهرِتوأم                       این چنین گریان من ازقَهرِتوأم
چون شنیداین قصه، کافرآشکار        نعره‌ای زد بعدازآن بگریست زار
           گفت جَبّاری که بامَحبوبِ خویش        ازبرای دشمنِ معیوبِ خویش
ازوفاداری کندچندین عِتاب             چون کنم من بی‌وفایی بی‌حساب
عَرضه کن اسلام،تادین آورم             شِرک سوزم،شَرعِ آیین آورم
ای دریغابردلم بندی چنین               بی‌خبرمن ازخداوندی چنین1

•   آیا این بیاناتِ اِنزار آمیزِ پیامبرِ عالیقدرِ اسلام را نشنیده اید که می فرمایند :
1-   « از نفرین مظلوم بترسید اگرچه کافر باشد، زیرا در برابر نفرین مظلوم پرده و مانعی نیست. »                                                           
( نهج الفصاحه ، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده، صفحه48)
2-   : « آن کسی که بر بینوایی که بجز خدا پناهی ندارد ستم می کند خشم خدا نسبت به او بسیار سخت است. »                                                                             
(ایضاً ، فقره 298)
3-   : « از ستمگری بپرهیزید زیرا کیفری از کیفر ستمکاری آماده تر نیست. »                                                                  (ایضاً ، فقره 94)
•   مهمتر از همه ، قرآنِ کریم است که همانطور که می دانید از 114 سوره 113 سورۀ آن با آیۀ " بسم الله الرحمن الرحیم " شروع می شود (به جز سورۀ توبه ).
آیا این بدان معنی نیست که فضل و رحمتِ الهی بر بندگانش 113 برابر بیشتر از قهر و غضبِ اوست؟ چه زیبا سروده است مولانا در مثنویِ خویش :
اصلِ نَقدش ، لطف و داد و بخشش است    قهر بر وی چون غباری از غِش است
آیا صبر و تحمّلِ خداوند در قبالِ سی سال ظلم و ستم و محرومیتِ بهائیان از آزادیِ عقیده و بیان، حکایت از این نمی کند که خداوند حتّی به ظالمین نیز فرصتِ توبه و جبرانِ مافات می دهد؟ و چنانچه دست از ظلم و بیعدالتی برندارند، آیا دیر یا زود مشمولِ این بیانِ خداوند نخواهند شد که می فرمایند : " ای ظالمانِ ارض ، از ظلم دستِ خود را کوتاه نمائید که قسم یاد نموده ام از ظلمِ احدی نگذرم . . .؟"1
o   عجب است که در این موارد بهائیان دو وظیفۀ استثنائی دارند ، یکی اینکه باید در حق شماها دعا نموده و بگویند : " الهی الهی ، اُمَرا را عَدل عنایت فرما و عُلَما را انصاف . . . " و دیگر اینکه باید مسالمت آمیزترین راه یعنی داد خواهی و تظلّم بوُلّاه اُمور را انتخاب نموده و باقی ، راضی باشند به رضایِ الهی ، یعنی آنچه را که بر آنها وارد می شود صَبورانه تحمّل کنند، تا عملاً ثابت نمایند که پیروِ " وحدت عالمِ انسانی و صلحِ عمومی " هستند.
o   عجیب تر آنکه شما ، بهائیان را با چنین فرهنگ و تعلیماتِ عالیه ، متهم به براندازیِ نظام می کنید ، در حالیکه بهائیان برایِ اِحقاقِ حقوقِ مَسلوبه شان ، حتی در یک تظاهراتِ آرام نیز شرکت نکرده و نخواهند نمود! زیرا هنرشان این است که با صبر و تحمّلِ فوق العاده ، حتّی المَقدور بتوانند مخالفان را موافق و دشمنان را به دوست بَدَل کنند و در این راه چه ظلم ها که متحمّل نشده اند و چه جانها که ایثار نکرده اند و همین مظلومیت ، موجب گردید که هم اکنون اکثرِ دول و مللِ عالم از جمله طبقاتِ مختلفِ روشنفکر ایرانی، سخن از سَلبِ حقوقِ شهروندیِ بهائیان در ایران نموده و خواستارِ رفعِ مظالمِ وارده براین جامعۀ مظلوم و بی دفاع شوند.
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #3 : فروردين 31, 2010, 04:05:22 pm »

o   نگاهی به سورۀ توبه
•   و اما دربارۀ سورۀ توبه که بدونِ ذکر " بسم الله الرحمن الرحیم " نازل شده است ، اگر چه این سوره به زَعمِ بعضی از مخالفانِ اسلام ، حکایت از قهر و خشمِ خداوند به گروهی از کفّار و دیگر دشمنانِ مسلمین دارد ، ولی اگر  چشمِ بصیرتی باز شود وفردی بخواهد بدونِ بغض و تعصّبِ جاهلانه ، شخصاً در متونِ اسلامی ، بالاخص قرآنِ کریم تحقیق و تفکر نماید خواهد دید که حقیقت  ، آن طور که مخالفانِ اسلام و گاهاً بعضی از ناآگاهانِ مسلمان ذکر می کنند نبوده و نیست. در اینجا برای روشن شدنِ مطلب اجازه می خواهم که بدواً به ذکرِ قسمتهائی از خطابۀ یکی از پیشوایانِ آئین بهائی ( یعنی حضرت عبدالبهاء)1که دربارۀ علل و عواملِ وقوعِ جنگها و غَزَوات، میانِ مسلمین و مشرکین ایراد فرموده اند مبادرت نموده و سپس به چند نمونه از آیاتِ قرآنِ کریم که مسلمین را به جنگ و کارزار با کفار و مشرکین ترغیب می نماید نیز اشاره نمائیم.
قسمتهائی از خطاباتِ حضرت عبدالبهاء
( در جمعِ گروهی از مسیحیان):
" . . . غزواتِ حضرت محمّد (ص)جميع، حرکتِ دفاعی بوده و برهانِ واضح آنکه سيزده سال در مکّه چه خود و چه اَحِبّايش نهايتِ اذيّت را کشيدند و در اين مدّت هدِف تيرِ جفا بودند، بعضی اصحاب کشته گشتند و اموال به يغما رفت و سائرين تَرکِ وطنِ مألوف نمودند و به ديار غُربت فرار کردند و خودِ حضرت را بعد از نهايتِ اذيّت، مصمّم به قتل شدند؛ لهذا نصف شب از مکّه بيرون رفتند و به مدينه هجرت فرمودند . با وجود اين اعدا، ترکِ جفا نکردند بلکه تَعاقُب تا حَبَشه و مدينه نمودند و اين قبائل و عَشائر ِعرب در نهايتِ توحّش و درندگی بودند که برابره و متوحّشينِ امريکا نزد اينها افلاطونِ زمان بودند زيرا برابره امريکا اولادهای خويش را زنده زير خاک نمي نمودند، امّا اينها دختران خويش را زنده زنده زير خاک مي کردند و مي گفتند که اين عمل منبعث از حَميّت است و به آن افتخار مي نمودند . مثلاً اکثرِ مردان به زنِ خويش تهديد مي نمودند که اگر دختر از تو متولّد شود تو را به قتل رسانم. حتّی اِلی الآن قومِ عرب از فرزندِ دختر، اِستيحاش کنند . و همچنين يک شخص، هزار زن مي بُرد. اکثرشان بيش از ده زن در خانه داشتند و چون اين قبائل، جنگ و پرخاش با يکديگر مي نمودند، هر قبيله که غلبه مي کرد اهل و اطفال قبيلۀ مغلوبه را اسير مي نمود و آنها را کنيز و غلام دانسته خريد و فروش مي نمودند . و چون شخصی فوت مي نمود و ده زن داشت، اولادِ اين زنان بر سر مادران يکديگر مي تاختند و چون يکی از اين اولاد، عبای خويش را بر سَرِ زن پدرِ خود مي انداخت و فرياد مي نمود که اين حلالِ منست. فوراً بعدِ اين، زنِ بيچاره اسير و کنيزِ پسرِ شوهر خويش مي شد و آنچه مي خواست به زن پدرِ خود مي نمود، مي کُشت و يا آنکه در چاهی حبس مي کرد و يا آنکه هر روز ضَرب و شَتم و زَجر مي کرد تا به تدريج آن زن هلاک مي شد. به حَسَبِ ظاهر و قانونِ عرب مختار بود ...
... حضرت محمّد در ميان اين قبائل، مبعوث شد و سيزده سال بلائی نماند که از دست اين قبائل نکشيد. بعد از سيزده سال خارج شد و هجرت کرد. ولی اين قوم دست برنداشتند، جمع شدند و لشکر کشيدند و بر سرش هجوم نمودند که کلّ را از رجال و نساء و اطفال محو و نابود نمايند. در چنين موقعی حضرت محمّد مجبور بر حَرب با چنين قبائلی گشت، اين است حقيقت حال. ما تعصّب نداريم و حمايت نخواهيم ولی انصاف مي دهيم و به انصاف مي گوئيم . شما به انصاف ملاحظه کنيد اگر حضرت مسيح در چنين موقعی بود در بين چنين قبائلِ طاغيهء متوحّشه و سيزده سال با جميع حواريّين، تحمّلِ هر جفائی از آنها مي فرمود و صبر مي کرد و نهايت از وطنِ مألوف از ظلم آنان هجرت به بيابان مي نمود و قبائل طاغيه باز دست بر نداشته تعاقب مي کردند . و بر قتلِ عمومِ رجال و نَهبِ اموال و اسيریِ نساء و اطفال مي پرداختند آيا حضرت مسيح در مقابل آنان چه نوع سلوک مي کردند ؟....
 ....اگر حضرت مسيح در چنين موقعی بودند، البتّه رجال و نساء و اطفال را از دست اين گرگانِ خونخوار به قوّه قاهره نجات مي دادند . حضرت محمّد با نَصاری ، مُحاربه ننمود، بلکه از نصاری بسيار رعايت کرد و کمال حرّيّت به ايشان داد در نَجران طائفه ای از مسيحی بودند و حضرت محمّد گفت هر کس به حقوقِ اينها تعدّی کند، من خَصمِ او هستم و در نزد خدا بر او اقامه دعوی کنم. اوامری که نوشته است در آن صريحاً مرقوم که جان و مال و ناموس ِنصاری و يهود  در تحت حمايت خداست . اگر چنانچه زوج، مسلمان باشد و زوجه مسيحی، زوج نبايد زوجه را از رفتنِ کليسا منع کند و نبايد او را مجبور بر حجاب نمايد و اگر چنانچه فوت شود، بايد او را تسليم قسّيس کند و اگر چنانچه مسيحيان بخواهند کليسا سازند. اسلام بايد آنها را اعانت کند و ديگر اينکه در وقتِ حربِ حکومتِ اسلام با دشمنانِ اسلام بايد نصاری را از تکليفِ جنگ معاف بدارد، مگر به دلخواهیِ خود، آرزوی جنگ نمايند و معاونتِ اسلام کنند زيرا در تحتِ حمايتند، ولی در مقابلِ اين معافيّت بايد يک چيزِ جزئی در هر سال بدهند . خلاصه هفت اَمر نامۀ مفصّل است از جمله صورتِ بعضی از آنها الی الآن در قُدس موجود است اينست حقيقت واقع .  "   انتهی
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #4 : فروردين 31, 2010, 04:06:02 pm »

o   دلایلِ کارزار با دشمنان از منظرِ قرآن :
اگر چه به احتمالِ قوی مطالعۀ بیاناتِ فوق الذکر رفعِ شُبهه از اَذهانِ نفوسِ مُنصفه نموده است، ولکن لازم است آیاتِ نازله در قرآنِ کریم نیز موردِ بررسی و دقتِ خاصّ قرار گیرد تامخالفانِ اسلام حتی بعضی از مسلمینِ ناآگاه اینهمه خُرده بر پیامبرِ اکرم (ص) و حضرت علی (ع) نگیرند و اسلام را دینِ زور و شمشیر ، تصوّر نکنند. البته ما هیچ دفاعی در مقابلِ اَعمالِ بعضی از خلفائی که پس از رحلتِ پیامبر (ص) به تاخت و تاز و کشت و کشتار و کشورگشائی پرداختند نمی کنیم.ولی در عینِ حال منصفانه نمی دانیم که کجروی های بعضی از خلفای سودجو و قدرت طلب را به حسابِ دستوراتِ اسلام و قرآن منظور نمائیم ، زیرا موارد و مواضعی که مسلمین ، مأمور به دفاع و کارزار با مشرکین و مخالفین بودند کاملاً و به طورِ وضوح در قرآنِ کریم بیان شده است که ما ذیلاً به نمونه هائی از آن اشاره می کنیم و ما بقی را به حسابِ تَخَطّیِ بعضی از خلفا و حُکّامِ مسلمان از احکام و دستوراتِ خداوند در قرآن کریم می دانیم. در این صورت اگر به عنوانِ مثال ، مریض و بیماری ، برخلافِ نسخه و دستورِ پزشکِ معالجش عمل نماید ، آیا پزشک مقصر است؟ لا والله . حال در پیرامونِ آیاتِ مربوط به جهاد اندکی به گفتگو می نشینیم:
الف – مسلمین چه زمانی باید واردِ جنگ می شدند؟
1-   زمانی که موردِ ظلم و ستم قرار می گرفتند.چنانچه خداوند در سورۀ حج آیۀ 39 می فرمایند : " اُذِنَ لِلَّذینَ یُقاتِلونَ بِاَنَّهُم ظُلِمُوا" ( یعنی : به کسانی که موردِ ظلم و ستم قرار گرفته اند اجازۀ جهاد داده شد)
•   شیخ طبرسی در شأنِ نزولِ آیۀ فوق در مجمع البیان می گوید: «مشرکان عرب پیوسته مسلمانان را آزار می دادند و همیشه افرادِ مجروح و مضروب ، نزد رسول خدا (ص) می آمدند، و از دست آنها شکایت می کردند و رسول خدا (ص) به آنها می فرمود: شکیبایی پیشه کنید که من (هنوز) مأمور به جنگ نیستم، تا زمانی که هجرت کرد، آنگاه این آیه نازل شد و اولین آیه ای است که به مسلمانان اجازه جنگ می دهد. »
•   فخرِ رازی (م،603) در کتابِ تفسیرِ خود در ذیلِ آیۀ فوق می نویسد: "از آنجا که مشرکان ، مسلمانان را اذیت و آزار می کردند و با زدن و مجروح کردنِ آنان ، طاقتِ مسلمانان را به تنگ آورده بودند و مسلمانان همواره از پیامبر درخواستِ مقابله می کردند در حالی که بیش از 70 آیه ، آنها را از مقابله و برخورد نَهی می کرد و به آنان دستور صبر و بردباری و تَحمّلِ سختی را می داد، و اینکه در فرصتِ مناسب دستورِ مناسب خواهد رسید. لذا بعد (با نزولِ آیۀ فوق) ، دستور رسید که از هم اکنون می توانید با آنها بجنگید.
2-   جهتِ دفعِ فتنه ها از جانبِ دشمنان بود. چنانچه می فرمایند : " قاتِلوهُم حَتّی لاتکونَ فِتنَهُ " (سورۀ مائده ، آیۀ 189)(یعنی : با آنها کارزار کنید تا فتنه برچیده شود...)
منظور از فتنه، توطئه ها و یا به تعبیرِ بعضی از مفسرّینِ اسلام، نقشه هایِ شیطانی از طرفِ کفّار و مشرکین بود که بر علیهِ مسلمین اِعمال میشد که اَثَراتِ سوء و مُخَرِّبِ آن کمتر از کُشتارِ مسلمین نبود حتی در قسمتی از آیۀ 188 سورۀ بقره آمده است که " و الفتنةُ اَشَدُّ مِنَ القَتلِ " (فتنه سخت تر است از کشتن)
3-   با کسانی که پیمانِ صلح را می شکستند: چنانچه خداوند در خطاب به مؤمنینِ تازه مسلمان شده می فرمودند : " چرا با گروهى كه سوگندهاى خود را شكستند و بر آن شدند كه فرستاده [خدا] را بيرون كنند و آنان بودند كه نخستين‏بار [جنگ را] با شما آغاز كردند نمى‏جنگيد"                                                                               (توبه/13)
تذکار : همانطور که ملاحظه شد در اصل، از دیدگاهِ قرآنِ کریم، هدفِ مسلمین از جنگ ، مسلمان کردن و یا برخورد با کفر و شرک به خاطرِ انحرافِ فکری و اعتقادی و یا کشورگشائی نبود، بلکه صرفاً به جهتِ جلوگیری از اذیت و آزار کفار و مشرکین و دفاع در مقابلِ کُشت و کشتارِ معاندین بود و اگر هم آیاتی را مشاهده می کنیم که در آن آیات ، مسلمین به طورِ مطلق (بدونِ قیدِ شرط)به جنگیدن با مخالفین و مشرکین امر شده اند(نظیرِ آیۀ 5 سورۀ توبه) 1، اما در همین سوره در آیاتِ بعدی دلایل و شرایطِ کارزار با مشرکین و معاندین را ذکر فرمودند (نظیرِ آیۀ 13 سوره توبه) که ترجمه آن را در همین قسمت ملاحظه فرمودید و یا اگر در ابتدای آیه ی 188 سورۀ بقره خدا فرمان می دهد که"واَقتلوُهُم حَیث ُ ثَقِفتُمُوهم "(یعنی بکشید ایشان (مشرکین ) را هرجا بیابید) در آیۀ بعدی فرمودند: "فَاِن ِ انتَهَوا فاِنَّ الله َ غَفُورٌ رحیم ٌ" (بقره/189) پس اگر(مشرکین از جنگ)باز ایستند خداآمرزندۀ مهربان است .  و در سورۀ بقره آیۀ 181 در انتهای همین آیه شرطش را اینطور ذکر می کنند که: " اگر با شما جنگیدند شما هم با آنها بجنگید یا وقتی آنها ، شما را می کشند ، شما نیز آنها را بکشید:" . . . فَاِن قاتَلُوکُم فَأقتُلُوهُم".و حتی در آیۀ بعدی تاکید می فرمایند که اگر آنها دست از جنگ با مسلمین بکشند مورد آمرزش خداوند قرار خواهند گرفت سپس  آنانکه اسلام را در اصل ، دینِ زور و شمشیر معرفی می کنند ، مدعی هستند که ، با نزولِ سورۀ توبه آیاتی نظیرِ آیات  فوق، نسخ شده است. در صورتیکه در همین سوره اگر چه (همانطوری که عرض شد) بعضی از آیاتِ آن به طورِ مطلق نازل شده است، ولی در آیاتِ بعدی شرطِ جنگیدن و کشتنِ مشرکین را موکول و مشروط به حمله از طرفِ آنان می نمایند، چنانچه می فرمایند : " وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِكِينَ كَآفَّهً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَآفَّهً "(توبه/36)(و همگى با مشركان بجنگيد چنانكه آنان همگى با شما مى‏جنگند).
( و البته مطالعۀ قسمتِ " ب " مطلب را روشنتر خواهد نمود.)
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #5 : فروردين 31, 2010, 04:07:39 pm »

مختصری از شرحِ احوالِ شهدای بهائی1
1-   میرزا محمدِ مُوحّد فرزند محمد علی ، شیخ موحد ( از علمای طراز اول شیراز) ، پس ازایمان(مهر ماه 1344) به تصور آنکه او دیوانه شده است ، روانۀ تیمارستانش نمودند و 95 روز تحت نظر بود ، در حالیکه جمیع پزشکان به صحتِ کاملِ او مُعترف بودند . وی در سوم خرداد 1358 ربوده شد و دیگر خبری از او باز نیامد.
2-   دکتر علیمراد داودی : متولدِ خَلخال ، دارای دکترای فلسفه و علوم تربیتی از دانشگاه تهران و استاد ادبیات در همان دانشگاه . مهمترین سمت ِ روحانی ِ او در جامعه بهائی عضویت در محفلِ ملّیِ بهائیان ایران و مُنشیِ آن محفل بود.این فیلسوف و استاد عالیقدر دارای تألیفاتِ عدیده در مواضیعِ مختلفه می باشند. نامه های سرگشادهء ایشان به اولیای امور (اوائل انقلاب) از یاد نرفتنی است. آن وجودِ عالیقدر نیز در بیستمِ آبان ماه 1358 در یک صبحگاه که درحالِ پیاده روی در منطقهء امیرآباد بود، ربوده شده و مفقود الاثر می باشد.
3-   روحی روشنی : متولد اُسکوی آذربایجان ، از فعالین و مبلغینِ آئینِ بهائی که به زبانهای فارسی ، عربی، ترکی ، فرانسه و انگلیسی آشنا بودند. مهمترین سمت تشکیلاتی ایشان عضویت در محفل روحانی طهران بود. جناب روشنی نیز همانند جنابانِ موحد ودکتر داودی در تاریخ 17/10/1357 در خیابان ربوده شدند.
4-   دکتر فرامرزِ سمندری : متولد بابل ، همه آشنایان (بهائی و غیربهائی) از ایشان به عنوانِ نمونۀ یک انسانِ واقعی یاد می کردند. ایشان بیش از هشت سال در کانادا مشغولِ تحصیل بودند.اوائلِ انقلاب همراهِ خانواده ساکنِ تبریز شده و به سِمتِ استادیِ دانشگاهِ تبریز انتخاب شدند.در 22 تیرماه 1359 پس از دوماه زندانِ انفرادی همراه با یدالله آستانی در تبریز ،تیر باران شدند.در تشییع جنازه شان چند هزار نفر از دوستان و آشنایانِ بهائی و مسلمان ، اَعمّ از استادان ، دانشجویان و بستگان و غیره شرکت نموده ودر آن روز تبریز غَرقِ ماتم شده بود.
5-   خانم بَهیه نادری : متولد کاشان : از کودکی و نوجوانی دارایِ نبوغ و حافظه ای وافر بود. در چهارده سالگی ، معلّمیِ مدرسۀ وحدتِ شیراز را به عهده گرفتند. در نهایت به عضویت محفلِ روحانیِ طهران و سپس محفلِ روحانیِ ملی ایران مفتخر شدند. در علم و هنر و ادبیات احاطه کافی  داشتند. ایشان با سایر اعضاء محفلِ ملی در مرداد ماه 1359 ربوده شده و هیچ اطلاعی از ایشان به دست نیامد. 
6-   دکتر حشمت الله روحانی : متولد نجف آباد ، دارای درجۀ دکترا در رشته پزشکی ، رئیس درمانگاه سازمانِ تأمین اجتماعیِ کرج ، رئیسِ درمانگاهِ شهر ری ، رئیسِ پلی کلینیکِ کوروش کبیر در شمیرانِ تهران ، از چهرۀ ممتازی در خدمات اجتماعی و پزشکی برخوردار بودند. ایشان در محضرِ فاضلِ جلیل جناب اشراق خاوری کسب کمالاتِ معنوی نمودند. از جمله سمتِ روحانی ایشان در جامعۀ بهائی عضویتِ هیئتِ معاونت بود.ایشان نیز در مرداد ماه 1359 به اتفاق همکار ارجمندِ خویش جناب دکتر یوسف عباسیان ربوده شده و تا حال هیچ اثری از ایشان نیست.
7-   منوهر قائم مقامی : متولد تهران ، پدر ایشان از اولاد میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی ( وزیر عباس میرزا) بود . در رشتۀ حقوقِ قضائی از دانشکده حقوق تهران فارغ التحصیل شد. مدت بیست سال افتخار عضویت در محفل ملی بهائیان ایران را داشت. عضو هیئتِ مدیرهء شرکت ِاُمناء ، وکیلِ رسمیِ شرکتِ مزبور و عضو هیئتِ مدیره شرکتِ سهامیِ نونهالان بودند. ایشان نیز همانند بسیاری دیگر ربوده شده و قطعیاً بدونِ محاکمه ، به حیاتشان خاتمه داده شد.( 30/5/1359)
8-   دکتر کامبیز صادق زاده: فارغ التحصیل رشته پزشکی از دانشگاه تهران بود، جهت اخذ تخصّص به آمریکا رفته و چندین مصاحبه علمی در رادیوهای آمریکا داشتند. پس از اِتمام دورۀ تخصّص به ایران بازگشته ، مطب خویش را در تهران دائر نمودند، در بیمارستان میثاقیه نیز صاحب نظر بودند. ایشان نیز با سائر همکارانش (اعضای محفلِ ملی) ربوده شدند.
9-   یوسف قدیمی : متولد عشق آباد ، متخصص در رشته بانک داری و اقتصاد از شهر پاریس ، پس از مراجعت به ایران در بانک ملی ، رئیس ارزِ شعبۀ بازار شدند. به زبانهای روسی، فرانسوی ، انگلیسی و ترکی احاطه داشتند. دارای صفاتِ ملکوتیه بوده و محبوب القلوب بودند. آخرین سِمَتِ روحانیِاو در جامعه بهائی ، عضویت در محفل روحانی ملی بود که همراه با دیگر عزیزان تا کنون مفقودالاثرند.
10-   دکتر یوسف عباسیان : متولد عشق آباد ، سالها بعد به ایران نقل مکان نمود.ابتدا در تبریز سپس در تهران مشغول تحصیل شده و پس از اتمامِ تحصیلاتِ دبیرستانی و اَخذِ نمرات ممتاز ، وارد دانشگاه تهران گردید. و تحصیلات خود را در رشته جرّاحیِ فک و صورت ( در دانشکده دندانپزشکی) با اخذ مدال به اتمام رسانید و در سال 1338 جهت اخذ تخصص عازم آمریکا شدند سپس به ایران آمده و مطبی در تهران دائر نمودند. سِمَتِ روحانی ایشان ، عضویت در هیئت معاونت بود. ایشان نیز در مرداد ماه 1359 توسط گروهی مسلّح ربوده شدند.
11-   تیمسار عطاالله مقرّبی : متولدِ نجف آباد ، پس از طیِ دبیرستانِ نظام و دانشکدهء افسری در رشته مهندسی به سمت فرماندهیِ رشته مهندسیِ مخابرات منسوب و مدتها در این پُست با کمالِ صداقت و همت و جدّیت خدمت نمودند. در خدمات امری نیز همیشه پیشقدم بودند.در نهایت به عضویت محفل ملی مفتخر شدند.پس از سی سال در درجۀ سرتیپی در ارتش به علتِ اظهارِ صریح عقیدۀ خویش ، بازنشسته گردید. ایشان نیز در اوائلِ انقلاب همچون دیگر اعضای محفل ملی ربوده شدند.
12-   دکتر حسین نَجی : پدر جنابِ دکتر حسین نجی (حاج غلام حسین) از مجتهدین بنام بود و کلاس درس و طلبۀ بسیار داشت .ایشان پس از تحصیلاتِ متوسطه که با اِحرازِ مقامِ اولی در تهران همراه بود به دانشکدۀ طب با رتبۀ اولی در امتحاناتِ ورودی ، داخل شد.سپس به آمریکا رفته و پس از اَخذِ تخصصِ خود در رشتۀ اَمراضِ قلبی به ایران مراجعت نموده و به خدمات پزشکی پرداختند.دربارۀ ایشان نوشته اند که یکی از فاضل ترین و بهترینِ اَطبّای قلب در ایران بود.از افتخاراتِ روحانیش ، عضویت در محفل روحانیِ ملّی بود.ایشان نیز جزو ربوده شدگانند.
13-   پرفسور منوچهر حکیم: متولد تهران، تحصیلات خود را در رشته پزشکی و دوره تخصص تشریح در فرانسه به پایان رسانید. و پس از مراجعت در دانشگاه تهران استخدام گردید.مجدداً جهتِ اخذِ عنوانِ پرفسور به فرانسه رفت.سالها به عنوان رئیس هیئت مدیرۀ بیمارستانِ میثاقیه به خدمت مشغول بود. از ایشان به عنوان طبیبی حاذق و انسانی شریف ومهربان نام می برند.ایشان در دی ماه 1359 در مطب خویش واقع در خیابانِ جمشید آباد غربی ، نبش خیابانِ کیوان به شهادت رسیدند.
14-   خانم ژینوس محمودی : متولد تهران ، پس از اتمام دوران متوسطه در رشته فیزیک دانشگاه تهران به اخذ درجه لیسانس و در علوم هواشناسی به اخذ درجه فوق لیسانس نائل شده و به عنوانِ رئیسِ مدرسه عالیِ هواشناسی ، مشغولِ خدمت گردید.ایشان به عنوان نماینده ایران در کنفرانس های بین الملیِ هواشناسی و مبارزه با آلودگی هوا شرکت می نمودند.از سمت های روحانیِ ایشان منشی گری محفل تهران ، عضویت در هیئت معاونت و نیز بعد از دستگیری جناب دکتر فرهنگی ، وظایف و مسئولیت های مشاورینِ قاره ای را در ایران به عهده داشت. پس از ربوده شدن اعضای محفل ملی ، ریاستِ محفل روحانیِ ملیِ سریِ دوم را به عهده داشتند. شهادت این زن نمونه در روز ششم دیماه 1360 در تهران اتفاق افتاد.
15-   دکتر محمود مَجذوب : متولد ملایر ، دارای دکترای حقوق از دانشگاه تهران، مدتی در وزارتِ کار و امور اجتماعی مشغول به خدمت بود. پس از مفقودیِ سریِ اول محفل ملی به عضویتِ سریِ دوم درآمد، نویسنده ای توانا و سخنوری برجسته بود ، در دورانِ وکالت به تَظَلُّمِ ستمدیدگان و مَلهُوفین می پرداخت. مشارالیه در تاریخ 23/9/1360 همراه با دیگر اعضای محفل ملی سریِ دوم دستگیر و احتمالاً در ششم دی ماه همان سال در زندانِ اِوین تیرباران گردید.
16-   آقای مهندس بزرگ علویان : متولد ماهفروزکِ ساری ، فارغ التحصیل رشته برق و مکانیک از دانشگاه تهران ، خدمات ارزنده ای به وطن خویش ایران نمود.که از جمله آنها ، اِحداثِ پلِ ارتباطِ راه آهن ایران و اروپا و سَدِ آبیاریِ دشت مغان در آذربایجان بوده.ایشان در شریف آبادِ قزوین نیز اقدام به تأسیسِ یک مجتمعِ بزرگِ کشاورزیِ مَنطقه نمودند. به طوریکه قسمت اعظمِ اراضی این محل زیر کِشت قرار گرفت.با شروع انقلاب و دستگیریِ ایشان ، عُمران و آبادانی متوقف شده و عملیاتِ پیچِ تونلِ راه کَندُوان ناتمام ماند.در تاریخ دوم تیر 1360 خبر شهادت سه تن از بهائیان یعنی جنابان علویان ، فرنوش و مَوِدَّت از رادیو منتشر شد. یک هفته پس از تشییع جنازۀ ایشان ، اموال به مصادره رفت.پول مختصری را که برای خرجِ همسرشان گذاشته بودند نیز توسطِ پاسداران ، از همسرِ گرامیِ آن شهیدِ مجید اَخذ گردید.
17-   تیمسار سِپَهبُد حسینِ رستگارِ نامدار : در شرح احوال تیمسار نوشته اند که از کودکی دارای هوشی سرشار و پشتکاری وافر بود چنانچه در تمامِ دورانِ تحصیلِ خود ،( ابتدائی ، متوسطه و عالی در دانشکده افسری) شاگرد اول بود.پرونده کاریش مشحون از تقدیرنامه ها، و روی سینه اش مملو از نشانه های درجۀ یک بود.در شهریور ماه 1359 دستگیر و پس از یازده ماه اسارت ، به شهادت رسید.روزی ایشان با گروهی از هم بندانش مشغول تماشای اخبار تلویزیون در زندان بودند که ناگهان توسطِ گوینده اعلام گردید که " تیمسار سپهبد حسین رستگارِ نامدار تیرباران شد." تیمسار با افتخار و شجاعتِ تمام برخواست و چنین گفت: بسیار خوب، من تا حال نه رستگار بودم و نه نامدار، ولی اکنون هم رستگار شدم و هم نامدار.
18-   حبیب الله اوجی : متولد شیراز ، از مَدّاحانِ سیّد نورالدین حسینی بودند،وی اگر چه تحصیلاتِ عالیه نداشت ولکن از ایمان و عشق و معرفت الهی بهره ای وافر داشت.مسلمانی مُتَّقی و درستکار بود.او بدواً از مخالفینِ سرسختِ آئین بهائی بود.ولکن پس از تحقیقِ دقیق و مشاهدۀ خوابی عجیب ( که شرح آن را از زبان همسرش شندیم) به ردای ایمان مفتخر گردید.او همیشه با فقر و نداری دست و پنجه نرم می کرد. دوستان قدیمش همه جا او را تعقیب می کردند.شبی دو نفر با کیسه ای پر از پول و چکِ امضا شده بدونِ قیدِ مبلغ به درِ منزلش آمدند و او را به ماشینِ آخرین سیستم و منزل مسکونیِ عالی تَطمیع کردند.او در جواب گفت : " معلوم است مَتاعی که نزد من است خیلی ارزش دارد که شما می خواهید با این همه پول آن را از من پس بگیرید، خیر .فروشنده نیستم" با این جوابِ قاطع ، مخالفان ، قصدِ جانش را نمودند.قبل از دستگیری و شهادت ، یک بار تِرُور شد ولکن تیر به دستش اصابت کرد و شریانش قطع شد. پس از به هوش آمدن این شعر را دیکته نمود که برایش نوشتند:
گر عنایاتِ الهی چند روزی دیر شد 
    شکر ذاتش را که اکنون قسمتم یک تیر شد
جناب اوجی در بهار 1361 دستگیر و در پنجم آبان ماه 1361 در شهرِ شیراز اعدام گردید.
19-   مُنا محمود نژاد : دختر 17 ساله ای که با ابرازِ شجاعتی بی نظیر شهرۀ آفاق شد. مراتبِ عشق و ایمانِ او و نیز ایثارِ جان در عنفوانِ جوانیش هر انسانِ منصف و بی غرضی را تحت تأثیر قرار می دهد.از وقار و متانت و زیبائیِ ظاهری و جمالِ باطنی ، بهره ای کافی داشت.انشاء و مقالاتی چند.جهت آگاهی ِهمکلاسانش نگاشته بودکه در حدودِ سنّی او بسیار قابل توجه می باشد.وقتی مادرش به پاسداران گفت که این بچه ی 16 ساله را کجا می برید؟ یکی از پاسداران گفت : نگوئید دختر بچه، بهتر است بگوئید مبلغِ کوچولوی بهائی ، چون با این مقالاتی که او نوشته و ما در این جا خوانده ایم، مطمئن هستیم که او در آینده یک مبلغ بهائی خواهد شد.مُنا همراه با نه نفرِ دیگر از شیرزنانِ شیراز در روز شنبه (مورخ28/3/1362) در میدانِ چوگانِ شیراز به پای چوبۀ دار رفته، طناب دار را بوسید و آن را بر گردنِ خود افکند.
20-   جناب عبدالحسین آزادی : متولد دشتستان ، مهمترین صفتِ ایشان این که همواره بی باکانه ندای امر الهی و ظهورِ آئینِ جدید را به مردم بشارت می داد. او به شجاعت و دلیری معروف بود. در دورانِ زندان ،تحمّلِ هر گونه شدائد و بلایا را نمود و در اثر فشارهای وارده ، دچار خون ریزیِ معده شد. روزی قاضی ِشَرع به او گفت : دو راه برای شما موجود است، یا اسلام یا اعدام. که ایشان جواب فرمودند: ما مُنکرِ اسلام نیستیم ، ما از آغوشِ اسلام برخاسته ایم و از بَطنِ آن بیرون آمده ایم و خود مروّجِ آنیم و اعدام را به جان خریداریم. لذا جنابِ آزادی را در خرداد ماه 1362 همراه با پنج نفرِ دیگر از مسجونینِ بهائیِ شیراز به دار آویختند.
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #6 : فروردين 31, 2010, 04:08:32 pm »

آنچه تا کنون گفته شد مختصری از شرحِ احوالِ تنها 20 تن از شهدایِ بهائی بود که شرحِ مفصّلترِ ، جمعاً بالغ بر 215 نفرِ دیگر از شهدای بهائی (سالهای 1357 تا 1371) در مجموعه ای تحتِ عنوانِ " پروازها و یادگارها " درج گردیده است و آنچه ذیلاً مرقوم می شود قسمتهائی از شرحِ حال 7 تن از شهدایِ همدان می باشد که با شواهدی که عرض می شود همه ی آنها تحتِ بدترین نوعِ شکنجه  به شهادت رسیده اند. نویسندۀ این بیوگرافی خانمِ ژینوس محمودی می باشد که خود چندی بعد به افتخارِ شهادت نائل گردید.(در شمارۀ 14 مختصری از شرحِ حالِ خانمِ ژینوس محمودی درج گردیده است)
قبلاً باید عرض شود که خانمِ محمودی بر حسبِ آنچه که خود در بیوگرافیِ شهدای همدان نگاشته اند ، از ابتدای زندانی تا زمانِ شهادت ، سه بار با آنان در زندانِ همدان ملاقات نموده و درآخرین دیدارِ خود،  متوجهء تغییر و تحوّلِ روحیِ عظیم در تک تکِ زندانیان شده اند و از احوالِ عجیبۀ زندانیان در آخرین روزهای حیاتشان ، برایمان سخنها گفته اند وبسیار مطالبِ دیگر که لازم است به اصلِ آن رجوع نمائید.


شرح احوال شهدای همدان
خانمِ ژینوسِ محمودی پس از ذکرِ بسیاری از مشاهداتِ شنیدنیِ خود از زندانیانِ همدان، دربارۀ روزِ شهادتِ آنها چنین می نویسند :
" آنچه که در روزِ یکشنبه 22 خرداد ماه 1360 ، آن روزِ عظیم که به قولِ بچه ها کربلا را به یاد می آورد واقع شد، خود احتیاج به شرح و حکایتِ مخصوص دارد. ساعتِ 9 صبح خبر رسید که 7 جسد در سردخانه است . . .
اجسادِ مطهرِ آنانرا خونین بر رویِ هم ، به کفِ زمین انداخته بودند ، آن طور که با یک نظر کاملاً مشهود بود که چقدر بُغض و کینه و بی حرمتی حتی نسبت به بدنهای معصوم و بیجانِ آنها اِعمال شده است. اطرافِ اجسادشان مسلمانهائی که قبلاً آمده بودند و آنها را دیده بودند پول ریخته بودند! (کفّارۀ گناهانِ هم کیشانشان !) اما آنچه که فجیع تر بود، بدنهای مُطَهّرِ آن ها بود که همگی زجر دیده و شکنجه کشیده و پاره پاره بودند.! در یک ساعت ، قیامت برپا شد. معلوم نشد که چگونه همه ، حتی اهالیِ شهر خبر شدند، چند هزار نفر به جز چند صد نفر که بهائی بودند، بقیه از اهالیِ مسلمانِ شهر بودند، در بیمارستان جمع شدند . به آن اندازه که صَحنِ حیاط به کلّی پُر شد و درِ بیمارستان را بستند.مردم همینطور می آمدند و چون نمی توانستند به داخلِ بروند . پشتِ نرده ها به نظاره می ایستادند.اما داخلِ صَحنِ بیمارستان ، حالِ دیگری برقرار بود ، کسی کنترل نداشت و آنچه واقع میشد بدونِ برنامه اتفاق افتاد.در هر گوشه ای عده ای بدورِ یکی از یاران جمع شده بودند و با تأسّف از علّت این واقعۀ مؤلمه سئوال می کردند. خانمِ مطلق که خود همانندِ شوهرِ شهیدش یکی از افتخاراتِ جامعۀ ما است بر رویِ بلندی رفت و خطاب به جمعیت سخن گفت: از معصومیتِ شهداء ، از بغض و عداوتِ بی اندازه ای که نسبت به آنها معمول شده است و از عظمتِ مقصد و هدفی که جانبازانِ ما برایش جان نثار کردند. . .
سه شبِ بعد حاکمِ شرع در یک مصاحبۀ تلویزیونی از این سخنرانی به عنوانِ اینکه یکی از خانمهای بهائی اَفکارِ عمومی را تَهییج نموده یاد کرد. جوانانِ بهائی صدابه تکبیرِ بلند نموده و اللهُ ابهی گویان عظمتِ واقعه را بیان می نمودند . در ابتدا گروهِ غیربهائی به اللهُ ابهی آنها با فریادِ اللهُ اکبر جواب می دادند و بعد فقط ندای الله ابهی بود که یاران و غیریاران با هم یک صدا فریاد می زدند.یا بهاءالابهی. . .
دوستان برای انتقالِ اجساد به گلستان جاوید به بیمارستان مراجعه و آمبولانس خواستند. مسئولین از دادنِ آن امتناع نمودند.به شهرداری تلفن زدند و گفتند چنانچه آمبولانس داده نشود سرِ دست ، اجسادِ مطهرشان را یک به یک تا گلستان تشییع خواهیم نمود. چون این هیجان و عزمِ آنها را دیدند دستور دادند که آمبولانسی در اختیارشان گذاشته شود. افرادِ غیرِ بهائی که حاضر بودند حتی پلیس ها به آنها پیشنهاد می دادند که اجساد را فوراً نبرند.بگذارند به تماشایِ عمومی تا میزانِ فاجعه بر همه روشن شود. ولی احتیاجی نبود ، چون اهالیِ کنجکاوِ همدان با سرعتی وصف ناپذیر خبر شده و به تماشا آمده بودند. آمبولانسی که برای انتقالِ اجسادِ مطهر ، اختصاص یافت کهنه و قدیمی و شیشه های عقبِ آن خُرد شده و شکسته بود که خواستند یکبارِ دیگر نیز از این طریق توهین و تحقیرِ وارد آورند، ولی نتیجه آن شد که در طولِ راه صدها و هزاران نفر از مردم بیایند و از درونِ شیشه های شکستۀ بی در و پیکر ، اجسادِ داخل و لطماتشان را تماشا کنند و شاهدی عادل بر میزانِ ظلم و جفا بر مظلومان و خدمتگزارانشان باشند. جسدها را به داخلِ آمبولانس منتقل کردند. بعد معلوم شد که دستِ خُرد شده و انگشتانِ پوست کندۀ حسینِ خاندل نوعی قرار گرفته که هر کس به داخلِ آمبولانس نظر افکند ، اول آن را می بیند ! به راننده دستور دادند که به سرعت حرکت کند، ولی جوانانِ بهائی با از خود گذشتگی ، خود را به جلوی آمبولانس انداختند که باید آرام و آهسته ، با سرعت آنها که پیاده اند حرکت نماید ناچاراً راننده حرکت را آهسته کرد و بعد پس از طیِ مسافتی کوتاه کثرتِ جمعیت به اندازه ای رسید که گاهی حرکت ، غیرِ ممکن بود. هزاران نفر به تشییع کنندگان پیوسته بودند . سرعتِ حرکت به اندازه ای رسیده بود که طولِ راه را که در شرایطِ عادی طیِ 10 دقیقه می پیمایند ، جمعیت کثیرِ تشییع کننده و آمبولانس مدتِ 5/2 ساعت طی کردند! خیابانهای مسیر بند آمد و دیگر عبور و مروری جز این جمعِ غفیر با آن هیجانِ عظیم نبود. لحظاتِ اول، پلیس برای کنترل آمد اما دید که کاری نمی تواند انجام دهد و مراجعت نمود. جوانانِ بهائی به رویِ آمبولانس ایستاده و الله ابهی و " سُبوحٌ قدوسٌ ، رَبُّنا و رَبُّ الملائکَهِ و الروح " می خواندند و جمعیت نیز با آنان هم صدا می شد! چه کاروانِ عظیمی ، چه کاروانِ عجیبی، چه اتفاق افتاده بود که هزاران نفر غیرِ بهائی با معدود بهائیان در این غوغایِ عظیم هم صدا شده اسم اعظم بر زبان می راندند و از دوستانِ بهائی سئوال کرده ذکر سبوح قدوس را یاد گرفته با آنها هم صدا می شدند ، و این اذکار و آن فریاد ، خیابانهای همدان را پر کرده و امواج آن به سویِ کوه الوند پیش می رفت . . .
(خلاصه) کاروانِ عظیم به گلستانِ جاوید رسید که مجاورِ شهر است ( و شاید اکنون به داخلِ شهر افتاده است) جسدها را برای شستشو به داخلِ شوی خانه بردند.اما جمعیتِ هیجان زده و مشتاق برای دیدنِ آنها هجوم آوردند. شیشه های اطاق شکسته شد. جوانان بهائی که زنجیر وار پشت یکدیگر را گرفته و اطاق را محافظت می نمودند آنها را مُجاب کردند که دو به دو به داخل بروند وتماشا کنند که همشهریانشان ، آنهائی که دلشان سنگ و قلوبشان مملو از نفرت و تَعصّب است چه کرده اند. . .
اما لطماتِ وارده بر اجساد ِ  مُطَهَّر ، زیاد بوده ، از کلِ قضایا این طور به نظر می رسید که باید آنها را در مقابلِ یکدیگر شکنجه کرده باشند تا تَبّری بگیرند، و (همچنین ) به نظر می رسید که برای حفظ ظاهر ، گلوله ها پس از صعودِ روح از بدنِ مطهرشان به آنها شلیک شده باشد.
قفسۀ سینۀ بی کینۀ جناب طراز الله خُزَین ، آن جوهرِ وفا و سُرور ، در اثر فشارهای وارده خُرد شده بود. وسطِ سینۀ ایشان را با وسیلۀ تیزی بریده بودند و بازویشان نیز خُرد شده بود.
جنابِ حسینِ خاندل ،آن جوانِ رشید و خَدوم و بزرگوار دست هایشان لِه شده بود و رویِ شکم نقطه ای به اندازۀ تقریبی 8 8 سانتیمتر با کارد بریده  و به دور انداخته بودند که گفته شد برای محوِ آثارِ سوختگیِ عمیق در این قسمت بوده است.
دکتر ناصرِ وفائی ، آن طبیبِ محبوب و معصوم که عشق و محبتش به فُقَرا و ضُعَفا زبانزد همۀ اهالی بود و نمونۀ حُسنِ خُلق و رفتارِ بهائیانه بود ، در اثرِ پارگیِ شدیدِ ران و نیز کََرانه پشت ،روح از بدنِ مطهرش صعود نموده بود.
بازوی سهیلِ حَبیبی ، آن مبارزِ شجاعِ امرالله که مراتبِ علم و تسلّطش به آیاتِ قرآنیه و نیز شهامتش در زمینه دفاع، زبانزد همه بوده و بارها آروزی شهادت در راهِ محبوب نموده بود، خُرد شده بود. شنیده شد هنگامی که آن دست را برای اعتراض به حملاتِ ناجوانمردانۀ قاتلین بلند نموده با ضربه شکسته اند.
صورتِ قوی و محبوبِ  دکتر فیروز نعیمی ، آن رئیسِ محبوبِ محفل و خدمتگزارِ جامعه، خونین و صعودش در اثرِ خونریزیِ ناشی از صدمات و لطماتِ  وارده به پائین تنه اش بود.
آثارِ سوختگی به وسعتی به اندازه یک اطو در پشتِ سهراب حبیبی ، آن وجودِ مظلوم و معصوم که مظهرِ عطوفت و خدمت بود کاملاً مشهود بود.
 اثراتِ 9 تیر از جهاتِ مختلفه بر قسمتهای مختلفِ بدن ، از جلو ، پشت و پهلوی جنابِ حسینِ مطلق ، آن روحِ مجسم و عاشقِ بزرگوار از شدتِ بُغض و کینۀ قاتلینش حکایت می نمود.
در مقابلِ این همه لطماتِ شدید بر بدنهای آنان ، صورتهایشان  آرام و قشنگ و  خندان بود، گوئی معبودِ حقیقی در آن لحظاتِ عذاب، جلوه هائی از آن مقامات و عوالمِ  بی منتهایش را در منظرشان چنان جلوه داده که نه دردی احساس کرده اند و نه لحظه ای به صدمات و لَطَماتِ وارده اندیشیده اند ، بلکه شاد و خندان و مشتاق و مسرور ، صعود نموده اند که مصادیقِ این بیانِ محبوبِ عالمیان بوده اند : " سَرهای عاشقانِ تو ، طالبِ کَمَندهای محکم است. و گردن های طالبانِ روی تو ، منتظرِ شمشیرهای بُرَّنده و سینه های مُنیره از جذب و شوق، مُتِرَصّدِ تیرهای زهر آلوده. زهرهای کشنده نزدِ عاشقان از خَمرهای حَیَوان نیکوتر و زخمهای هَلاک کننده از شربتهای لطیف پاکیزه تر."
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #7 : فروردين 31, 2010, 04:09:34 pm »

سابقۀ آزار و کُشتارِ بهائیان
(به قلم نویسندگان و محققینِ غیر بهائی)
هدف از تنظیمِ این قسمت، مُطَّلع نمودنِ همگان به این حقیقتِ تاریخی است که اِعمالِ ظلم و ستم به جامعۀ بهائی ، سابقه ای بس طولانی (به طولِ بیش از یک قرن و نیم) داشته و اگر چه هم اکنون، مَظالمِ وارده از جهتِ کشتار و شکنجه ، به شدتِ دهه های اولِ ظهورِ آئینِ بهائی و نیز اوائلِ انقلابِ اسلامی نیست ، ولکن هنوز هم ، شاهدِ مواردی خاص از آن همه ظُلم ها و محرومیت ها بوده و هستیم!
•   ما هنوز هم پس از گذشتِ 166 سال ، با داشتنِ متعالی ترین احکام و تعالیمِ اجتماعی و اخلاقی، از طرفِ بعضی مراجعِ تقلید و علمای شیعه ( و بالتّبع گروهی از مسئولینِ قضائی و اطلاعاتی) به عنوانِ فرقۀ " ضالّۀ مُضلّه " به مردم معرفی می شویم.
•   هنوز هم پس از گذشتِ سی سال از انقلابِ اسلامی ، جوانانِ بهائی از تحصیلِ در دانشگاه ها محرومند که البته این مسئله موجبِ اِعجاب و حِیرتِ مردمِ جهان شده است.چه که هیچ دولت و حکومتی ، حتی مخالفین و دشمنانِ خود را نیز از فیضِ آموختنِ علوم و فنون منع نمی کند، در حالی که بهائیان طبقِ تعلیماتِ خویش، حقِّ مخالفت و تعرّض با هیچ نظامی را نداشته و ندارند، و در قاموسشان، دشمنی معنی و مفهومی نداشته و ندارد.و عملاً نیز در مقابلِ مَظالمِ وارده جز تَظَلُّم و دادخواهی اقدامی نکرده و نخواهند کرد.
ما هنوز هم پس از گذشتِ این همه سال، حقّ  انتشارِ عقایدِمان را در ایران جهتِ غیر بهائیان (از طریقِ نشرِ کتب و انتشارِ نشریات) نداشته و نداریم. چنانچه در بعضی موارد ،یکی از دلایلِ مسجونیّتِ بعضی از بهائیان (مثلاً)دادنِ یک کتاب یا نشریۀ بهائی به فردِ مسلمان بوده است که البته دادنِ کتاب همیشه به درخواستِ دوستانِ مسلمان بوده است، زیرا یکی از پیشوایانِ بهائی می فرمایند : " حکمای عباد آنانند که تا سمع نيابند لب نگشايند چنانچه ساقی تا طلب نبيند ساغرنبخشد و عاشق تا بجمال معشوق فائز نشود از جان نخروشد، پس بايد حبّه های حکمت و علم را در ارضِ طيّبۀ قلب مبذول داريد و مستور نمائيد تا سنبلاتِ حکمتِ الهی از دِل برآيد نه از گِل ."
اما بسیاری از ظِلم ها و محرومیت های دیگر نیز متوجه افرادِ جامعۀ بهائی شده که در اینجا لازم است به مناسبت ، نگاهی به تاریخِ صدرِ این دیانت نمائیم و حقایقی را، راجع به کیفیتِ کشتار و قتلِ عامِ بابیان و بهائیان که از قلمِ نویسندگان و محققینِ غیرِ بهائی تحریر و نشر یافته است به اطلاعِ قارئینِ محترم رسانیده سپس به طرحِ سؤالاتی چند ، در همین زمینه مبادرت نمایئم.
1-   آقا خانِ کرمانی ،(معرفی مختصر): ازمریدانِ سید جمال الدینِ اسدآبادی ، مردی مبارز و آزادیخواه و از پیشگامانِ مشروطیت و شهیدِ راهِ آزادی بود، از جمله آثارِ به طبع رسیده او " آئینۀ سکندری و هفتاد و دو ملت " است. وی در یکی از مکاتیبِ خویش دربارۀ کشتارِ بابیان( زیرِ شکنجه هایِ طاقت فرسا ) چنین می نویسد :
" در سفر سابق که من در تهران بودم، چهار صد نفر از سرانِ بابی را دستگیر کرده، رؤسای آنان را در مَلَاء عام با نوکِ خنجر ، سوراخ سوراخ کردند. صدر اعظم ، سیصد نفرشان را به طبقاتِ مختلف سپرد و ملایان با  " مقراضِ صحافی " گوشت بابی می بریدند." 1
و در قسمتی دیگر از کتابِ مذکور چنین می خوانیم:
" صحنه های وحشیانه ای که در آنها هر یک از این گروه ، به جانِ یکی از بابیان افتاده. با وسایل ابتدائی پاره پاره شان می کردند. نیازی به توصیف ندارد! امّا آنچه در این میان نکتۀ اجتماعی ویژه ای دارد، قتلِ فجیع میرزا نَبیِ دماوندی به دستِ معلّمان و متعلّمانِ مدرسۀ دارالفنون است. آری، اینکه شاهزادگان ، عُلما و طُلّاب ، دست به خون بیالایند، در تاریخِ ایران ، حدیثی است مکرّر. امّا آنچه که بدین خونریزیها جنبه ای نَمادین می بخشد ، شرکتِ شاگردانِ دارالفنون به همراهی معلمانی است که باید مربّیانِ نسلِ آیندۀ ایران می بودند. درپاره پاره کردنِ بدنِ میرزا نبی دماوندی (معلم) به ضرباتِ نیزه و چاقو . . ."              (همان مأخذ ، به نقل از رگِ تاک ، ص 274 و 275)
2-   دکتر میرزا محمد مهدیخان : مدیرِ روزنامه حکمت در شهرِ قاهره ، وی از زبانِ مظفرالدین شاه به " رئیس الحکما " و از زبانِ اَتابک اعظم به " زَعیم الدوله " ملقّب گردید. مظفرالدین شاه انگشتریِ مُرصَّع به الماس به او اهدا کرده و برای او و اَعقابش مستمری معین نموده است. یکی از تألیفاتِ او به عربی " مِفتاحِ بابُ الاَبواب " یا " تاریخِ باب و بهاء " است که بیش از یک قرن پیش ( 1321 ه. ق) بر علیه آئینِ جدید تألیف و نگارش یافته و سپس به فارسی نیز ترجمه شده است.این ردّیه به عنوانِ منابعِ دست اول ، موردِ استفادۀ بسیاری از ردّیه نویسان از جمله ، نویسندگانِ مجلۀ ایام (شماره 29) قرار گرفته است. ولی حقیقت آن است که اگر از اِظهارات و اضافاتِ مترجمِ کتاب ( حجِة الاسلام فریدِ گلپایگانی) مندرج در حواشی و پاورقی ها بگذریم، محتویاتِ اصلِ کتاب ، خود بسیاری از اتهاماتی را که بعداً به بهائیان وارد آورده اند رد می کند، که حقیر به مواردی از آن در بعضی از آثارِ خویش از جمله کتابِ " ادّعاهای سید علی محمدِ باب" اشاره نموده است که البته هنوز به زیوَرِ چاپ نرسیده است.1
 و اما آنچه مناسبِ این قسمت است ، اِقرارِ مؤلف و نویسندۀ کتاب به شکنجه های قرونِ وُسطائی در قِبالِ پیروانِ آئینِ جدید و صبر و توانائیِ آن ها در تحمّلِ آزار و شکنجه می باشد. چنانچه مؤلف ، در قسمتی از کتابِ مذکور می نویسد :
" آنگاه فرمانی صادر شد که تمامِ آنها (بابیان)را دستگیر کنند، پس آنها را دستگیر کرده ، دسته دسته و تک تک آورده و زندانی کردند تا صورتی را که از آنها داشتند ، تکمیل شد. پس آنها را بر طبقات و اصنافِ مردم از اُمرا ، وزراء ، علما ، تجّار ، نظامیان و صاحبان حِرَف و صنایع تقسیم نموده و هر صِنفی هر قدر از بابی قسمتش شده بود ، گرفته و پس از اهانت ها و عذاب های بَد و گوناگون ، آنها را در شهر گردانیده و اعدام کردند. و همچنین بود حالِ آنها در سایرِ بِلادِ ایران. آنگاه سلیمان خان را آورده ، بدنش را با نیشِ خنجر سوراخ سوراخ کردند و در هر سوراخی شمعِ روشنی نصب کردند و صورتش را با دودۀ مَطبَخ سیاه کردند، کلاهِ درازی بر سرش گذاشته ، او را بر خری سوار و در کوچه و بازار گردانیدند . در این حال روحیه و قلبِ او همچنان قوی و محکم بود. آنگاه او را دو شقه و هر شقه ای را بر دروازه ای از دروازه های شهر آویختند. "
(میرزا محمد مهدیخان زعیم الدوله، مفتاح باب الابواب ،  ص 197)

3-   احسانِ طبری : همانطور که عرض شد بر حَسَبِ گفتۀ زَعیم الدوله ، پس از تیراندازی به ناصرالدین شاه ، هر جا شخصی بابی می یافتند ، گرفته و پس از اتمامِ دستگیریها ، آنها را میانِ طبقاتِ مختلفِ مردم تقسیم نموده و تک تک آنها را به انواعِ شکنجه ها به قتل می رساندند. در اینجا این سؤال پیش می آید که مبتکرِ این نوع قتل هایِ ابتکاری و بدونِ محاکمه چه کسانی بوده اند؟ احسانِ طَبری در یکی از آثارِ خویش ، به نقل از "ناسخ التواریخ" می نویسد:
"در این هنگام علمای بَلَد و چاکرانِ  درگاهِ حضرتِ شاهنشاه خواستار شدند که هر کس این مردمِ مُرتد(بابیان) را که مُخرّب دینِ سیّدِ انام (پیامبرِ اکرم(ص)) و قاصدِ جانِ شاهنشاهِ اسلامند ، بدست خویش سَربَرگیرد ، او را ثوابِ جهادِ اکبر باشد."           
(احسان طبری ، برخی بررسیها در بارۀ جهان بینی . . . ص 392)
همچنین می نویسد :
" بهتر آنستکه شاهنشاهِ دادخواه ، هر یک از ایشان را به دستِ طایفه ای از مردم بسپارد تا عرصۀ هلاک و دمار سازند و در این ثواب ، اَنباز باشند و دیگر اینکه جماعت بدانند که تمامتِ مردم ایران در خون ایشان شریکند و هرگز با این ناراستان همداستان نشوند"                                             
(همان مأخذ ، ص 392)
4-   یحیی دولت آبادی : از پیشگامانِ آزادی و مروّجِ فرهنگِ جدید بود، چند دوره به نمایندگیِ مجلسِ شورایِ ملّی انتخاب گردید ، نخستین مدرسۀ دخترانه را در اصفهان دائر نمود. و نیز نخستین نشریۀ زنانِ ایران، تحتِ عنوانِ " زبانِ زنان " توسّطِ ایشان تأسیس گردید. یکی از آثارِ او به عنوانِ " حیاتِ یحیی " در ارتباطِ با تاریخِ معاصر می باشد.که در این کتاب از جمله ، دربارۀ آزار و کشتارِ اطفالِ بابی چنین می نگارد :
" و اما در یزد ، فجایع ، زیاد می شود. (از) تَعَرُّض به زنها و اطفالِ بیگناهِ مُتَّهمین نیز دریغ نمی دارند. چنانکه شنیده می شود، تعرض کنندگان ، اطفالِ شیرخوارِ مُتّهمین را از گهواره درآورده، دهان آنها را نزدیکِ شیرِ سماور که در حالِ غلیان بوده ، طفل به تصوّرِ پستانِ مادر، دهان را باز کرده ، به جای شیر ، آبِ جوش می خورَد تا جان می دهد. و هم یکی از مردم یزد که پس از واقعه به تهران می آید، در مقامِ اظهارِ دیانت و شجاعت ، برای نگارنده حکایت کرد که تاجرزاده ای در همسایگی ما، گفته می شد بابی است. تازه ، عروسی کرده بود. اتفاقاً به حاجتی از شهر رفت. من خود را به او رسانده  سرش را بریده در دستمالی پیچیده به شهر بازگشته ، به تازه عروسش تسلیم نمودم."                                                           
(یحیی دولت آبادی ، حیاتِ یحیی ، ص 322)
و نیز در قسمتی دیگر از این کتاب آمده است که :
" مدتی است جمعی را در سِدِه ( از آبادیهای بزرگ نزدیک اصفهان ) به نسبتِ بابیگری دنبال کرده ، آنها ناچار به طهران رفته به دولت شکایت نموده اند. دولت هم حکمی صادر کرده که آن اشخاصِ مزبور به وطن خود بازگشت نمایند و در امان باشند . . . این جمع با این احکام دولتی رو به خانه های خود می روند. با اطمینانِ بی اساس و تصوراتِ باطل و اَبلَهانه . از طرفِ دیگر بعضی از روحانیونِ سِدِه که بستگی به شیخ محمد تقی (نجفی) دارند مُصمَّم می گردند، نگذارند آن جمع به مقصدِ خود رسیده از امنیتی که از دولت حاصل کرده اند استفاده نمایند . . . ساعتی چند از روز برآمده ، در حالیکه مطرودین با مأمور حکومت وارد می شوند و شمارۀ آنها به بیست نفر نمی رسد. بی آنکه هیچگونه سلاحی در دست داشته باشند، چند صد نفربر آنها حمله آورده به جز چند تن که فرار می نمایند، باقی را از ضربِ چوب و چُماق با خاک یکسان می سازند."                                                            (همان مأخذ ، ص 88)
آنچه ذکر شد تنها چند نمونه از مشاهدات و تحقیقاتِ بعضی از بزرگان و نویسندگانِ غیرِ بهائی بوده که از کُتُب و آثارشان نقل گردیده است و شکّی نیست که هزاران نفری که در دهه های اوّلِ ظهورِ آئینِ جدید ( دورۀ قاجار ) به خاک و خون غلطیدند ، هر یک داستانی نظیرِ دیگر هم کیشانِ خود داشته اند و اگر کسی اندک شکّی در اظهاراتِ نویسندگان و مورّخینِ مذکور داشته باشد قطعیاً با آگاهی و اطلاع از آنچه که بر سرِ بهائیان در سال های اوّلِ انقلابِ اسلامی بالاخص کشتارهای سنۀ (1357 تا 1371) آمده است، شَکَّش به یقین تبدیل خواهد شد.ولی ایکاش این نوع فجایع و کشت و کشتار تنها متوجه بابیان و بهائیان بود. ولی حقیقت آن است که بر حسبِ اظهاراتِ مورّخین و محققینِ غیرِ بهائی، بسیاری از نفوسِ ثروتمند را (جهتِ غَصبِ املاک و ثروتشان) و نیز بعضی از آزادی خواهان را ( جهتِ جلوگیری از آزادی طلبی) به کیفیتی که ذِیلاً به آن اشاره می شود به قتل می رساندند:
یحیی دولت آبادی می نویسد: " بعضی از ملّاهای دیگر هم در صدد می شوند، یک یا چند بابی را پیدا کرده به قتل رسانیده ، وسیلۀ شهرتِ آنان . . .باشد . . .از جمله دونفر تاجر(که) با هم برادرند . . .با چوب و چُماق و تختۀ دکان و میلِ قَپان ، هر دو را هلاک کرده، بر جنازۀ آنها نفت ریخته آتش می زنندو پس از وقوعِ این واقعه . . . معلوم می شود . . . که تاجرِ مزبور مبلغ هفتصد تومان از روحانیِ حاکمِ قضیه طلبکار بوده. . "              (از کتابِ " حیاتِ یحیی" ، ج1 ، ص 318)
وی در قسمتِ دیگری از کتابش می نویسد: 
" بعد از واقعۀ باب ، هر کس خواست حرفِ آزادی بزند و یا انتقادی از ستمکاریِ ستمکاران بکند. او را به فسادِ عقیده و پیرویِ طریقۀ باب متهم ساخته ، نیست و نابودش می ساختند."                                                               
(به نقل از " حیات یحیی ، ج4 ، ص 432)
و در مقدمۀ کتابِ " حاجی بابا " نیز آمده است که :
" امروزه هر کسی هر حرفِ مفید به حالِ مُلک و ملّت بزند و سخنانِ صحیحِ ناشنیده بگوید، جاهلانه نسبتش را به این گروه (بابیان) می دهند و آن بیچاره را از پای در می آورند."                                                       
(از نامۀ سید جمال الدین به مؤیّد الاسلام ، مقدمۀ حاجی بابا، ج 1)
هُما ناطق، در یکی از آثارش ، فتوایِ امام جمعۀ تهران را دربارۀ کشتنِ بی قید و شرطِ بابیان،  این چنین اعلام می نماید:
" هر کس در پیرامون و میان کس و کار خود "ظنّ" به وجود و حضورِ بابی بَرَد، مختار است که مریدانِ آن فرقۀ ضالّه و " دشمنانِ دین و سلطنت" را به دستِ خود به "دَرَک" واصل کند."1         
 (به نقل از سرآغازِ اقتدارِ اقتصادی و سیاسی ملایان، هما ناطق، الفبا ، ج 2 ، ص 44)
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #8 : فروردين 31, 2010, 04:10:42 pm »

نقدي بر قضاوتِ قاضي القُضّات
(آيت الله شاهرودي)1
در این قسمت برای روشن شدنِ هر چه بيشترِ حقايق به نقد و بررسیِ قضاوتِ بزرگترین مرجعِ قضائیِ کشور یعنی رئیس قوّۀ قضائیه (آیت الله شاهرودی) که دربارۀچند تن از بهائیانِ همدان انجام گردیده و نهایتاً منجر به حبس و تبعیدِ بعضی از آنها گردید می پردازیم .
قضیه این است که در خرداد ماه 1385 و آذر ماه 1386 چهار تن از بهائیان در یکی از دادگاه های همدان به اتهامِ تبلیغ علیه نظام برای مدت زمانِ نامعلومی به زندان محکوم شدند لذا متهمین لایحه ای مبنی بر بی گناهیِ خویش و عدمِ مطابقتِ اتهام با اصولِ قانونِ جزائی به دادگاهِ تجدیدِ نظر همدان ارائه نمودند " این دادگاه در تاریخ 25 اسفند 1386 با بررسیِ شواهد و مدارکِ موجود و با اتّکا به اصول قانونِ اساسی جمهوریِ اسلامی و با نگرشی منصفانه ، که شرطِ ضروری برای هر دادگاهی است ، و بر مبنایِ اینکه بهائیان نه تنها علیه نظام اقدام نمی کنند ، بلکه مطیعِ دولتِ تابعۀ خود هستند ، رأی صادره را مردود دانسته اعلام نمود که " تبلیغ به نفع بهائیت نمی تواند [به] عنوانِ تبلیغ علیه نظام و به نفع گروه های مخالفِ نظام تلقّی گردد  و رأیِ خود را بر برائتِ آنان صادر کرد. امّا آیت الله شاهرودی ، از مراجعِ بلند پایۀ ایران که باید اُسطورۀ عدالت ، انصاف و واقعنگری باشد ، « دادنامۀ اصداری از شعبۀ هفتمِ محاکمِ تجدید نظرِ استانِ همدان [را] خلافِ بینِ شَرع تشخیص » داده است و رأی قضّات و وکلائی را که قاعدهً با ملاک ها و ضوابطِ اسلامی در مصدرِ کار قرار گرفته اند ، مردود دانست . بر اساسِ آنچه که در مفاد دادنامه قید گشته ، رأی دادگاه تجدیدِ نظر همدان نسبت به  « شرع » یا شریعت مردود شناخته شده است ، نه نفسِ قانون یا قانونِ اساسی یا ماده ای از موادّ آن ".1
البته رئیسِ قوّۀ قضائیه در قسمت دیگری از دادنامه کوشیدند که به هر ترتیب تبلیغِ بهائیت را با مادّۀ 500 قانونِ مجازات های اسلامی ،مُنطبق نموده و سعی در مجرم جلوه دادنِ بهائیان نمایند و هم چنین در همین دادنامه ، بهائیان را با ارائۀ دلیلی عجیب و غیر منطقی به عنوان  " فئۀ باغیه " مجرم دانستند ، یعنی بدین وسیله پیروان آئین بهائی را افرادی متجاور و ستمگر و سرکش معرفی نمودند که پیوسته در صدد ضربه زدن به نظام جمهوریِ اسلاميِ ایران می باشند. لذا از آنجا که در دفاعیاتِ 1و2 در ردّ  اتهامِ " تبلیغ علیه نظام " به میزانِ کافی سخن رفته است در اینجا لازم است در پیرامونِ اتهاماتی که از طرفِ رئیسِ قوّۀ قضائیه در دادنامه بهائیانِ متّهمِ همدان مطرح شده است گفتگو نمائیم تا انشاءالله حقِّ مطلب را در رفع هر گونه سوءِ تفاهمی اَدا کرده باشیم و بدین وسیله بر همگان بالاخص به مسئولینِ محترمِ جمهوری اسلامی در رده های مختلف معلوم شود که از طرفِ بهائیان هیچ گونه ضرر و زیانی به هیچ فرد انسانی ولو دشمنِ خونخوار باشد وارد نخواهد شد تا چه رسد به اینکه اقداماتی بر علیه نظام و امنیتِ کشور نمایند. چه که هر فردِ بهائی در ظلّ آئینِ خویش چنان تربیت می شود که جز خیر و صلاحِ آدمیان (چه خوب و چه بد ) نمی تواند فکر کند. 
در این مورد جا دارد که به یکی از بیاناتِ حضرت عبدالبهاء ( جانشینِ شارعِ دیانتِ بهائی ) اشاره نمائیم : آن حضرت در یکی از مکاتیبِ خویش خطاب به گروهی از بهائیان که دچارِ ظلم و ستم و جور و جفایِ هموطنانِ نامهربان خویش شدند فرمودند : " آنان ، راهِ جَفا گرفتند و شما سبیلِ وفا پوئید ، آنان در نهایتِ بغض و کینند و شما در غایتِ محبت با مللِ رویِ زمین ، آنها خونخواری خواهند و شما غمخواری می کنید ، آنان درندگی جویند وشما بندگی می نمائید ، آنان زخمند و شما مرهم ، آنان دردند و شما درمان ، آنان زهرند و شما شهد ، آنان تیرِ جفایند و شما میرِ وفا ، آنان مصدرِ بغض و عداوتند و شما مرکزِ حبّ و ملاطفت ، آنان اگر دست یابند خون ریزند و شما اگر فرصت یابید شِکَر ریزید و مُشک و عنبر بیزید . ببین تفاوتِ ره از کجاست تا به کجا... " انتهی     ( منتخباتی از مکاتیب حضرت عبدالبهاء ، ج 3 ، ص 198)
حال با این توصیفات ، به نقد و بررسیِ اظهاراتِ جناب آیت الله شاهرودی در موردِ اتهاماتِ وارده بر بهائیان می پردازیم ، باشد که مشارٌاليه پس از ملاحظۀ این سُطور در عقیده و نظریۀ خویش نسبت به بهائیان ، تجدید نظر نموده و جانشینانِ بعدیِ آنجناب نیز کاملاً از اهدافِ عالیۀ انسانی و اخلاقیِ بهائیان آگاهیِ بیشتر كسب نمايند.
 باری بر سرِ مطلب رویم ، مُشارٌاِلیه برای اینکه عذرِ مُوَجّهی جهتِ محکوم کردنِ بهائیان و مجرم جلوه دادنِ آنان پیدا کند متمسّک به بیانی از آیت الله خمینی شده و چنین اظهار می دارند : " . . . به تعبیرِ امام راحل (قدس سرّه) ترویجِ فرقۀ ضالّۀ بهائیت در واقع نفی و انکارِ مذهب جعفری و جمهوریِ اسلامی و انکارِ ضروریاتِ دین و خاتمیتِ رسولِ اسلام (ص) و مهدویتِ مهدیِ موعود ( عج ) و اعتقاد به جانشینیِ علی محمد باب ( طفلِ نامشروع استکبار )  به عنوانِ مهدی و خاتَمُ الانبیاء معرفی نموده است و از آنجا که سرسلسلۀ بهائیت در اسرائیل، فعّالیتِ تبلیغی دارند می توان گفت بهائیت جزءِ " فئۀ باغیه "1 هستند و تا زمانی که مرکزِ فئۀ باغیه محفوظ و ثابت باشد . . . هیچ تردیدی در جرم بودنِ تبلیغ به نفع بهائیت و مطابقتِ فعلِ انتسابی با مادّۀ 500 قانون مجازاتِ اسلامی باقی نمی ماند. " 2
آری ، رئیسِ قوّۀ قضائیه با ذکر چنین دلایلی ، تبلیغ به نفع بهائیت را ضدّیت با نظام جمهوریِ اسلامی تصوّر نموده و بهائیان را مقصّر و مجرم دانسته اند. لذا لازم است ابتدا مطالبِ اساسیِ مندرج در دادنامۀ مذکور را فهرست نموده و سپس اقدام به جواب گوئی و رفعِ اتهامات نمائیم.
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #9 : فروردين 31, 2010, 04:11:39 pm »

مهمترین اتّهاماتِ مطروحه در دادنامه :
الف- طرح نسبت های ناروا
1: در دادنامۀ مذکور ،آئین بهائی به عنوانِ " فرقۀ ضالّه " نامیده شد.
2:یکی از پیشوایانِ آئینِ جدید یعنی" سید علی محمد باب " با کلمات توهین آمیزی نظیرِ " طفلِ نامشروعِ اِستکبار " معرفی گردیده اند.
3: بهائیان با عنوانِ " فئۀ باغیه " (گروهِ سرکش، متجاوز و ستمگر)، مجرم شناخته شده اند.
ب - نسبتِ انکار به معتقداتِ اسلامی
در قسمتی از این دادنامه آمده است که بهائیان :
1: مُنکرِ مذهبِ جعفری (شیعۀ دوازده امامی)می باشند.
2: منکر و مخالفِ جمهوری اسلامی می باشند.
3: ضروریاتِ دین را انکار می کنند.
4: مُنکرِ خاتمیت رسولِ اکرم (ص) می باشند.
5: مهدویتِ مهدیِ موعود را نفی و انکار می نمایند.
6: "سید علی محمد باب " را جانشینِ مهدیِ موعود و پیامبرِ اسلام می دانند؟
طرح یک سئوال :
قبل از جواب گوئی به نسبت ها و اتهاماتِ فوق الذکر لازم است به این سئوال توسط رئیسِ قوّۀ قضائیه جواب داده شود ، و آن این است که ما فرض را بر آن قرار می دهیم که بهائیان ، مُنکرِ همه مواردِ مندرج در دادنامه باشند ، کسانی که مسلمان و بهائی نیستند و تعدادشان با کسرِ جمعیتِ مسلمین قریب به شش میلیارد نفر می باشد مگر منکرِ مواردِ موردِ نظر در دادنامه نمی باشند؟ آیا به عقیدۀ شما این گروهِ عظیم باید به خاطرِ عدمِ قبولِ معتقداتِ اسلامی و یا انکارِ آنها ، روانۀ زندان ها شوند؟ شکّی نیست که جوابِ شما منفی است ، چه که می بینیم در همین کشورِ خودمان ، دهها هزار نفر یهودی ،  زرتشتی ، مسیحی ، بودائی و غیره زندگی می کنند که هیچ اعتقادی به مسائل موردِ نظرِ شما نداشته و ندارند و جمهوریِ اسلامی نیز آنها را بدین منظور مجرم نمی شناسد. جایِ بسی تعجب است که آخر به چه دلیل (تنها) بهائیان باید با عدمِ قبول و انکارِ معتقداتِ اسلامی ، مستحقِ زندان ، مصادرۀ اموال ، محروم از تحصیلات عالیه ، اخراج از ادارات و وزارت خانه ها ، قطع حقوق بازنشستگی و غیره شوند؟ در اینجا حقیر فکر می کند که دو احتمال به جهتِ این همه بی عدالتی ها که در حقِّ بهائیان معمول شده و می شود می تواند وجود داشته باشد. و بنده برای هر یک از این احتمالات یکی دو بیان از حضرت علی (ع) ( که در داوری و قضاوتِ میان دوست و دشمن ، مُسلِم و غیر مُسلِم کاملاً بیطرف بودند ) تقدیمتان نموده و تقاضا می کنم ما بقیِ این بیاناتِ گهربار را در قسمتهای دیگرِ این مجموعه، ملاحظه نموده و در پیرامونِ مضامینِ پرمغزِ آن تفکر و تعمّق فرمائید.
احتمال اول و بیانات حضرت علی (ع) :
اگر چنانچه خدایِ نکرده آن جناب و همکارانتان به خاطرّ اَغراضِ دینی و عقیدتی مبادرت به آزار و اذیتّ بهائیان می نمائید. بهتر است بیش از پیش به توصیه ها و فرامینِ مولای متقّیان که خطاب به مالک اشتر انشاء فرمودند توجّه نمائید.
آنحضرت مي فرمايند : "اي مالك ، اكنون كه پاي بر مَسنَدِ فرمانداري گذاشته اي ، خواه و ناخواه بايد اَغراضِ شخصي و هدفهاي خصوصي را تَرك گوئي . . . پناه به خدا اگر اندكي در زندگانيِ حكمراني ، نظرِ شخصي و خصوصيِ تو راه يابد . اينجاست كه خداوندِ قَهّار ، دستِتواناي خود را به نامِدفاع از حقوقِ جامعه بر فرقِتو مي كوبد ،آنچنان كه ديگر نتواني سَر از جَيبِ مَذِلَّت و تيره بختي برافرازي."
همچنين مي فرمايند : " الا اي فرمانفرما ، فرمانبرانِ تو از دو صِنف بيرون نيستند ؛ يا مسلمانانند كه با تو يك كيش و يك دين دارند و يا پيروِ مذاهبِبيگانه كه با تو همنوع و هم جنسند . . . اي بشر ، آنها هم بشرند . . . پس بايد با آن ديده در آنان بنگري كه توقّع داري خداوند در تو بنگرد. "                                                                               
(نقل از کتابِ " سخنانِ حضرتِ علی (ع) ، ترجمۀ جواد فاضل)
احتمال دوم و بیاناتی دیگر از نهج البلاغه:
احتمال دیگر این است که شاید دلیلِ این همه ظلم و ستم بر بهائیان در طولِ انقلابِ سی ساله  این باشد که شما نیز همانند بسیاری از مسئولینِ دیگر ، خویشتن را مأمور می دانید و معذور ! یعنی خود را مجبور به اجرای دستوراتی از جانبِ مقاماتِ بالاتر می دانید. اگر چنین است پس چه جوابی در مقابلِ این حکمِ اِنذار آمیزِ حضرت علی (ع) خواهید داشت كه باز خطاب به مالكِ اشتر مي فرمايند : " هر آن امري كه از مافوق مي شنوي ، با امرِخداي بِسَنج ، چنانچه خداوند ترا از آن عمل نهي مي كند ،زنهار فرمانِ خالق را در راهِ هوسِ مخلوق ،قربان مكن. "
و در مقامي ديگر مي فرمايند: " هرگز مگو كه من مأمورم و معذور ،هرگز مگو كه به من دستور داده اند و بايد كوركورانه اطاعت كنم . (و نيز ) هرگز طمع مدار كه ترا كوركورانه اطاعت كنند. "
و همچنين مي فرمايند : " هرگز به پشتيبانيِمقامِخلافت ،سَروَريِ خود را بر ديگران تحميل مكن. اگر چنين گوئي و چنان كني ، آئينۀ قلبت زنگ آلود و تاريك مي شود و روحِ دينداري و تقواي تو پَست مي گردد." (ایضاً ، همان مأخذ)
حال پس از زیارتِ بیاناتِ آن امامِ هُمام ، به جواب گوئی در پیرامونِ نسبت ها و اتهاماتِ وارده در دادنامۀمتهمین همدان مبادرت می نمائیم تا همانطور که قبلاً عرض شد شاهدِ کیفیتِ داوری و قضاوتِ بزرگترین مرجع قضائیِ جمهوریِ اسلامیِ ایران در دادنامۀ مذکور باشیم.



الف - جواب نسبت های ناروا
•   در باره نسبت " فرقۀ ضالّه " به بهائیان
از جمله نسبتهاي ناروائي كه چه شفاهاً و چه در حُكمهاي متهمينِ بهائي ، اكثر مسئولين و قُضّات محترم، جهتِ تخفيف و تحقيرِ بهائيان ابراز مي دارند بكار بردنِ نسبتِ ناروايِ " فرقۀ ضالّۀ مُضلّه " مي باشد كه در اين مورد نيز توجه آن رياستِ محترم را به نكاتي چند معطوف مي دارد :
الف-  بايد عرض شود همانطوركه مستحضريد به كار بردنِ كلماتِ توهين آميز در حقِ متهمين (آنهم به دين و عقيدشان) هم در قانون اساسي و هم در قرآنِ كريم منع شده است، چنانچه در اصل 39 قانون اساسي مذكور است كه : هَتكِ حرمت و حيثيتِ كسي كه به حكمِ قانون دستگير، بازداشت، زنداني و يا تبعيد شده، به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است. و نيز خداوند در سورۀ انعام (آيۀ 108) بياني به اين مضمون مي فرمايند كه (حتي) " به مقدساتِ كساني كه غيرِ خدا را مي پرستند ( يعني مشركين) توهين نكنيد و دشنام ندهيد ، زيرا آنها نيز به مقدساتِ شما توهين خواهند نمود"
البته همانطور كه ملاحظه مي فرمائيد اين آيه مربوط به کُفّار و مشركينِ بی آزار  است تا چه رسد به مُوَحِّدینِ بی آزار (نظیرِ بهائیان). چنانچه كتب و آثاري كه از آئينِ بهائي در اختيارِ شماست اگر بی غرضانه مورد مطالعه قرار گیرد حقیقت امر بر هر مسلمانِ منصفی واضح و آشکار خواهد شد. به اینکه تعالیم و آثار بهائی نه تنها موجب گمراهی و ضلالت آدمیان نمی شود بلکه عمل به آن آدمی را از هر گونه گمراهی و فساد اخلاق ( چه در بُعد فردی و چه اجتماعی ) دور می سازد. چنانچه بعید به نظر می رسد حتی دو نفر از بهائیان بخاطر ارتکاب به دزدی ، قتل، فحشاء، اعتیاد، قاچاق و غیره به زندان رفته باشند، ولی حتی اگر چنین کسی وجود داشته باشد قطعیاً از تعالیم بهایی دور مانده است. در اینجا به چند نمونه از تعالیم اخلاقی و اجتماعی که از قلم پیشوایان بهائی عزّ نزول یافته اشاره می شود:
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #10 : فروردين 31, 2010, 04:12:36 pm »

شمه اي از احكام و تعاليم اخلاقي و اجتماعي آئين بهائي
1 - " اِصلاحِ عالم از أعمالِ طيّبۀ طاهره و أخلاقِ راضيۀ مرضيه بوده."
2- " صدق و راستى، أساسِ جميعِ فضائلِ انسانى است . . . اگر نفسى از آن محروم ماند از ترقى و تعالى در كليۀ عوالمِ الهى ممنوع گردد."
   3- " كُونوا فِي الطَّرفِ عَفيفاً و فِي اليَدِ أميناً و فِي اللِّسانِ صادقِاً و فِي القَلبِ مُتذكّراً."
   (مضمون بيان مبارك به فارسي چنين است : در نگاه پرهيزكار باشيد ، در دست امين ،‌ در زبان راستگو و در قلب متذكر.)
4- " عمومِ اهلِ عالم بايد از ضُرِّ دست و زبانِ شما آسوده باشند."
5- " لسانِ شَفقت جذّابِ قلوب است و مائده روح و بمثابهِ معانيست از براى ألفاظ و مانند أفق است از براى اشراقِ آفتابِ حكمت و دانائى."
6- " اى احباى الهى در اين دورِ مقدّس نزاع و جدال ممنوع و هر متعدّى محروم . "
7- " به اظهارِ دوستى و محبت كه فقط با ألفاظ باشد قانع نشويد، قلبتان را با محبت خالصانه نسبت به تمامِ افرادى كه در راهتان ميگذرند مِشتَعِل سازيد. "
8- " فكرِ جنگ را با فكرِ قويترِ صلح مقاومت كنيد. فكرِ نفرت را با فكرِ قويترِ عشق مقابله نماييد."
9-  " غيبت، سراجِ مُنيرِ قلب را خاموش نمايد و حياتِ دل را بميراند."
10- " لا تَنَفَّس بِخَطأِ أحد ما دُمتَ خاطِئاً." (مضمون بيان مبارك به فارسي چنين است : به خطا کسی دَم نزن مادامی که خود خاطی و گناهکاری)
11-  قسمتهائي از نماز آئين بهائي         
" اِلهى اِلهى لا تَنظُر إلى آمالي و أعمالي بَل إِلى إِرادَتِكِ الِّتي أِحاطَتِ السَّمواتِ وَ الأرضَ. وَ اسمِكَ الأعظَمِ يا مالِكَ الأمَمَ ما أَرَدتُ إِلّا ما أَرَدتَه وَ لا أُحِبُّ إِلّا ما تُحِبُّ."
(مضمون بيان مبارك به فارسي چنين است : خداوندا به آرزوها و اعمال من منگر بلکه به اراده خود که بر زمين و آسمان احاطه دارد نظر نما. قسم به اسم اعظم تو، اراده ای جز اراده تو ندارم و دوست ندارم جز آنچه تو دوست داری)
" أَي رَبِّ فَاَجعَل صَلاتي كَوثَرَ الحَيَوانِ لِيَبقى بِه ذاتي بِدَوامِ سَلطَنَتِكَ وَ يَذكُرَكَ في كُلِّ عالَمٍِ مِن عَوالِمِكَ."
(مضمون بيان مبارك به فارسي چنين است :پروردگارا نمازم را سرچشمه زندگانی بفرما تا وجود من بدوام سلطنتت بقا يابد و در جميع عوالم تو به ذکرت پردازم.)
12- " اُتلُوا آياتِ اللهِ في كُلِّ صَباحٍ وَ مَساءٍ اِنَّ الَّذي لَم يَتلُ لَم يُوفِ بِعَهدِ اللهِ وَ ميثاقِه."
(مضمون بيان مبارك به فارسي چنين است :آيات الهی را هر صبح و شام تلاوت نماييد. کسی که نخواند به عهد و ميثاق الهی وفا ننموده است.)
13- " مَثَلِ شما مِثلِ طيرى است كه بِأَجنَحِۀ مَنيعه در كمالِ روح و ريحان در هواهاى خوشِ سبحان با نهايتِ اطمينان طيَران نمايد و بعد بگمان دانه بآب و گِلِ أرض ميل نمايد و به حِرصِ تمام خود را بآب و تراب بيالايد و بعد كه اراده صعود نمايد خود را عاجز و مقهور مشاهده نمايد چه كه أجنحۀ آلوده بآب و گل قادر بر طيران نبوده و نخواهد بود در اين وقت آن طايرِ سماءِ عاليه ، خود را ساكنِ أرضِ فانيه بيند. حال اى عباد پرهاىِ خود را بِطينِ غفلت و ظُنون و تراب غِلّ و بَغضا ميالائيد تا از طيران در آسمانهاى قدسِ عرفان محروم و ممنوع نمانيد."1
ب- لازم است به اين نكته نيز اشاره شود كه مطابقِ بعضي آيات نازله در قرآن كريم تمامِ مخالفين، كلمۀ ضالّه را در حق پیامبران قبل به كار برده و مظاهرِ الهي و نيز پيروانشان را افرادي گمراه تصوّر مي كردند. چنانچه به عنوان نمونه در سورۀ اعراف آيۀ 60 خداوند ، اعراضِ قومِ نوح را نسبت به آن حضرت ذكر نموده و از قول مخالفين مي فرمايند : إِنَّا لَنَرَاكَ فِي ضَلاَلٍ مُّبِينٍ (يعني بدرستيكه ما ترا در گمراهي آشكار مي بينيم ). حتي چنين نسبتي به حضرت محمد (ص) نيز داده اند كه خداوند در ردّ چنين اتهامي مي فرمايند : وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى (يعني قسم به ستاره وقتي كه فرود مي آيد كه رفيق شما محمد گمراه نيست).                                                                         
( سورۀ نجم ، آيۀ 1 و 2).
 و در آيه ديگري در ارتباط با اعتراض و استهزاء به همه پيامبران از طرف مخالفين چنين مي فرمايند : يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلاَّ كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُون (يعني اي حسرت بر بندگان كه نيامد ايشان را رسولي مگر اينكه او را استهزاء كردند. . . .)                          (سوره يس ، آيۀ 30)
و علت اينهمه آزار انبياء و مرسلين را اينگونه ذكر مي فرمايند : أَفَكُلَّمَا جَاءكُمْ رَسُولٌ بِمَا لاَ تَهْوَى أَنفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقاً كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقاً تَقْتُلُونَ.
 (پس چرا هر گاه پيامبرى چيزى را كه خوشايند شما نبود برايتان آورد كبر ورزيديد گروهى را دروغگو خوانديد و گروهى را كشتيد)                                                                   
(سورۀ بقره ،آيۀ 87)
ج- يكي از دلايلي كه بعضي را ملزم مي نمايد كه بي محابا از هيچ تهمت و افترايي در حقِّ بهائيان فروگذار نكنند اينست كه بعضي از علماي محترم معتقدند (و چنين اعتقادي را به مريدان و مقلّدينِ خويش نيز القاء مي كنند) كه چون فلاني به زَعمِ ما در دين ، بِدعت گذاشته و كافر شده است ، هر گونه تهمت و افترائي در حق او مجاز است . البته اين مطلب را بنده نمي گويم بلكه جناب استاد مرتضي مطهري در يكي از آثار خويش دو بخش (حدود 50 صفحه) را اختصاص به اين موضوع داده و بعضي از لغزش هاي مسلمين رابازگو و با دلايلي از قرآن كريم و سنت پيامبر (ص) و ائمه طاهرين و نيز بعضي از بزرگان اسلام، چنين اعتقادِ نادرستي را شديداً ردّ نموده است كه هر مسلماني (بالاخص اگر حاكم و قاضي هم باشد) لازم است به آن اثر مهم رجوع نموده و مطالب آنرا به دقت تمام مَدِّ نظر قرار دهد ، تا انشاءالله به يك قضاوتِ خداپسندانه در حقِ كساني كه اگر هم فكر مي كنند واقعاً كافر و مشركند ، دست يابند.
(به كتاب سيري در سيرۀ نبوي چاپ 37 ص 105 تا 154 مراجعه شود)
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #11 : فروردين 31, 2010, 04:13:24 pm »

•   درباره نسبتِ قبیحه ای که به یکی از پیشوایانِ آئینِ جدید تحتِ عنوانِ  " طفلِ نامشروعِ استکبار " داده اند
.در این مورد باید عرض شود که به طورِ کلی توهین به پیشوایانِ دینی و مذهبی  (که از محترم ترین و مقدّس ترین شخصیت ها ، از نظرِ پیروانشان محسوب می شوند )یکی از غیرِ منطقی ترین عملی است که ممکن است کسی در جهانِ امروز به آن مرتکب شود ، چنانچه وقتی شخصی به نامِ سَلمان رُشدی به چنین جسارتی اقدام نموده است ، می دانید که مسلمینِ جهان بارها بر علیه اش به تظاهرات پرداخته و عملش را محکوم نمودند ، حتی فرمانِ قتلِ او از جانبِ امامِ راحل صادر گردید. حال چگونه است که چنین توهینی را از جانبِ کسی که مُنکرِ حقّانیتِ اسلام و پیامبرِ اکرم (ص) می باشد نمی پسندید و ریختنِ  خونش را مباح می دانید ، ولکن خود به شخصیتی توهین می نمائید که پس از اظهارِ امرش بیش از بیست هزار نفر از مردمِ همین آب و خاک ، جانِ شیرینشان را ، آن هم پس از تحملِ انواع و اقسامِ شکنجه های قرونِ وسطائی نثارش نمودند.
در کجایِ دنیا برای رسیدگی به وضعِ مُتَّهمین ، ابتدا دین و عقیده شان را تحقیر مي کنند ، به مقدساتشان با الفاظی زشت و شَنیع حمله مي نمایند و سپس بدونِ هیچ مدرکِ قانونی و دلایلِ منطقی ، آنها را روانۀ زندان ها مي کنند.
- مگر این بیانِ مبارکِ پیامبرِ عالیقدرِ اسلام را زیارت نکرده اید که می فرمایند : " آنچه را به خود نمی پسندی به دیگران مپسند ؟"
- مگر خداوند در قرآن کریم نفرموده اند که حتی به مقدّسات کسانی که غیرِ خدا را پرستش می کنند ، توهین نکنید و ناسزا نگوئید. . .؟                                                   
( مضمون آيۀ 108 سورۀ انعام)
- مگر در قانونِ اساسیِ ایران قید نشده است که تحقیر و توهین به دیگران ( بالاخص به مقدّساتشان ) مجازات هائی را در پی دارد ؟                                               
(مضمونِ اصلِ39 قانون اساسي)
البته شکی نیست که شما و دیگر مسئولینِ محترمِ جمهوری اسلامی همۀ این احکام و قوانین را خوانده و از بر می باشید ، اما این که چرا بدان ها (حداقل در قبالِ بهائیان ) عمل نمی کنید ، به عقیدۀ بنده بر می گردد به یکی از آن دو احتمالی که دربارۀ آنها سخن رفته است.

•   دربارۀ نسبتِ " فئۀ باغیه " به بهائیان :
 ابتدا لازم است درباره معنا و مفهوم این کلمه مطالبی ذکر شود. یکی از اساتید و محققین بزرگِ معاصر در یکی از آثارِ خویش به نامِ " حقُّ النّاس " (اسلام و حقوق بشر) چنین می نویسد:
" بَغی  به معنای تجاوز است. باغی یعنی سرکش و متجاوز. باغی به زبانِ فقهی یعنی کسی که علیه حاکمیتِ وقت شورش می کند . . . علیه نظامِ موجود قیام می کند. با سلاح علیه حاکمیت شورش می کند. مسلحانه علیه حاکمیتِ وقت اقدام می کند. (مثلا) کاری که طلعه و زبیر در جنگِ جَمَل کردند بَغی بود. کاری که معاویه علیه حاکمیت امیرالمؤمنین (ع) انجام داد بغی بود. کاری که خوارجِ نهروان کردند هم بغی بود."   
(تألیف حجة الاسلام دکتر محسن کدیور ، چاپ دوم ، سال  1387، ص 229)
و در همین کتاب درباره این سؤال که " باغی کیست ؟ " چنین آمده است :
" باغی کسی است که مَقَرّی داشته باشد ، این مقرّ خارج از دسترسِ حاکمیت باشد. در یک غار یا کوهستان ، یا در یک جنگل ، یک پادگانی ، جائی باشد که نظام نتواند به سادگی آنها را تحتِ فرمانِ خودش در بیآورد. این افراد باید متعدّد باشند. یک فرد نمی تواند بغی بورزد. حتماً اجتماع می خواهد . گروهی می خواهد ، تشکیلات می خواهد . پس باغی ، یک تشکیلاتی است که مُسلحانه علیه حاکمیتِ وقت خروج می کند . لذا اگر کسی صرفاً سخنرانی کند ، یا در انتقاد از حاکمیت بنویسد باغی محسوب نمی شود. "                                                             (همان مأخذ ، ص 230 و 231)
مؤلف و نویسندۀ کتابِ مذکور . . . سپس درباره این که حضرت حسین (ع) که از طرفِ حاکمیتِ وقت با همین اتهامِ ناروا موردِ تعقیب قرار گرفت و نهایتاً همراه با اهل و عیالش به شهادت رسید چنین می نویسد :
چون حسین بن علی مَقرّی خارج از سُلطۀ حاکمیتِ وقت نداشت . هیچ اقدامِ مسلحانه ای نیز انجام نداده بود ، به سپاهیانِ خلیفه نیز حمله نکرده بود . لذا قطعاً عنوانِ باغی بر او صدق نمی کند . حسین تجاوزکار نبود ، این حاکمیت بود که علیه او تعرُّض آغاز کرد . سپاهیان اموی «فئه باغیه » محسوب می شدند ، بر اساسِ ضوابطِ مُسَلَّمِ دینی ، یَزید قطعاً باغی بود. در واقع حاکمیتِ اموی مخالف را تحمّل نمی کرد. لذا بلافاصله عدمِ بیعت را به خُروج ، تعبیر می کند و از اطاعت نکردن ، بَغی نتیجه می گیرد و بر مخالف یُورِش می بَرَد.                                   
(همان مأخذ ، ص 233)
و در کتاب " دیدگاه ها " که مربوط است به سؤال و جواب هائی که میان دکتر محسن کدیور و آیت الله منتظری صورت گرفته است در معنیِ بغی آمده است : " بغی در لغت به معنای طلبِ توأم با خروج از حدِ اعتدال ، برتری طلبی ، تفوّق جوئی و ظلم و ستم ذکر شده است ، ولی در اصطلاحِ قرآن به معنای تجاوز و برتری طلبی همراه با قدرت و درگیریِ مسلحانه آمده است . ریشه اصلیِ مسألۀ بغی از آیه 9 سورۀ حجرات اخذ شده است :
« وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِن فَاءتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ » (مضمون آيۀ مباركه چنين است : و اگر دو طايفه از مؤمنان با هم بجنگند ميان آن دو را اصلاح دهيد و اگر [باز] يكى از آن دو بر ديگرى تعدى كرد با آن [طايفه‏اى] كه تعدى مى‏كند بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد پس اگر باز گشت ميان آنها را دادگرانه سازش دهيد و عدالت كنيد كه خدا دادگران را دوست مى‏دارد )
بغی در آیۀ فوق به درگیریِ مسلحانه بین دو طائفه از مؤمنین اطلاق شده ، لذا جلوگیریِ از بغی نیز با قدرتِ سلاح پیش بینی شده است . شأن نزول آیه نیز قتال و درگیری بین دو طائفه ( اوس و خزرج یا غیرِ آنها ) بوده است.
علاوه بر این در تاریخ ، سه جنگِ جمل ، صِفّین و نَهروان را به عنوانِ مصادیقِ بارزِ بَغی ذکر کردند. . . مفادِ آیۀ بَغی عام می باشد و شاملِ تمامِ مواردی است که جمعی از مؤمنین دربرابرِ جمعی دیگر از آنان دست به قیامی مسلحانه بزنند ، و برای آن چهار مورد قابلِ تصوّر است :
1 – تجاوزِ عده ای از مؤمنین بر عده ای دیگر
2 – تجاوز دولتی مسلمان بر دولت مسلمانِ دیگر
3 – تجاوزِ عده ای از مؤمنین بر دولتِ اسلامی
4 – تجاوزِ دولتِ اسلامی بر عده ای از مؤمنین . 1
و در همین کتاب در موردِ مجازاتِ باغی آمده است که :  . . . حکمِ باغی برخوردِ مسلحانه با اوست تا زمانی که از بغی دست بردارد و در عمل تسلیمِ موازینِ حق و عدل گردد ، خواه اعتقادِ قلبی به آن موازین یا مجریانِ آنها داشته باشد یا نه . پس در صورتِ تسلیمِ عملی ، هرگونه برخوردی با او ، ظلم و تجاوز خواهد بود و بسی خود ، مصداقِ بغی گردد. شیخ طوسی (ره) در مبسوط (ج7 ، ص 268 ) فرموده اند : « اگر باغی به حق پیوست و مطیع شد یا سلاح را زمین گذاشت و در عمل تسلیم شد ، یا از معرکه فرار کرد بدونِ این که به جمعی بپیوندد ، قتال با او جائز نیست و تعقیب نمی گردد »                                                                                           
( به نقل از دیدگاه ها ، ص 498)
علاوه بر همۀ آنچه ذکر شد نظرِ فقها از جمله صاحبِ جواهر (ره) این است که : . . . « باید قبل از شروع مقاتله با بُغاة آنان ارشاد شوند تا اگر شبهه ای دارند از بین برود ، همان گونه که خودِ حضرتِ امیرالمؤمنین (ع) و نمایندگانشان این عمل را با بُغاة زمانِ خود انجام دادند و صبر کردند تا آنان حمله را شروع نمودند .»                                                             ( به نقل از حق الناس ، ص258)
بدیهی است ارشاد در هر زمان مطابقِ مقتضیاتِ زمان انجام می شود. ارشاد در زمان کنونی جز با ایجادِ فضایِ بحثِ آزاد و دادنِ مجال و امنیت به طرفِ متهم به بغی جهتِ بیانِ شبهات و نظریاتِ خود امکان ندارد.
مؤلّف کتاب حق الناس پس از ذکرِ مطالبِ بالا چنین نتیجه می گیرد که : " مخالفتِ مسالمت آمیز به معنایِ اظهارِ نظرِمخالف و انتقاد از کارها و عملکردِ حاکمان در هر حال – چه حکومت را صالح بداند یا نه ، و چه حاکمیت ، منتخبِ اکثریت باشد یا نه – نه تنها جرم محسوب نمی شود بلکه در یک جامعۀ دینی که به احکامِ دین اهتمام  داده می شود از مقولۀ امر به معروف و نهی از منکر – با مراعاتِ درجات و مراتبِ آن – می باشد و موردِ ادلّۀ امر به معروف و نهی از منکر  و نیز روایاتِ لزومِ نصیحتِ حاکمانِ مسلمان خواهد بود."
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #12 : فروردين 31, 2010, 04:14:54 pm »

ب: جوابِ " نسبتِانكار به معتقداتِ اسلامي "
همانطور که عرض شد رئیسِ محترمِ قوّه قضائیه در ارتباط با پرونده چهار تن از بهائیانِ همدان به جای اینکه مستقیماً وارد صحنه شده و با ارائه اصول و شواهدی از قانون اساسی و قوانینِ مجازات اسلامی به اثبات جرم و یا جرائمِ مُتَّهمین پردازد صرفاً به تَعبیری از امامِ راحل بَسنده نموده  و مطلبی  را  از ایشان بدونِ ذکرِ مأخذ و ارائۀ اصل آن ، ملاکِ جرمِ بهائیان تشخیص داده اند . ولکن نمی دانم اگر کسی از مشاراالیه سؤال نماید که : اگر قرار بود در ارتباط با جرائمِ گروه های مختلفِ مردم ، هر بار نزدِ امام رفته و از ایشان نوعِ مجازاتِ مجرمین را خواستار می شدند دیگر چه لزومی به تشکیلِ مجلس شورای ملّی و وضع قانون اساسی  و دیگر قوانینِ مجازاتِ اسلامی می بود. اگرچه جامعه بهائی جوابیه ای تحت عنوانِ " جُرم جغرافیائی "1 انتشار و به مواردِ مطرح شده در دادنامه مذکور پاسخ داده اند ولکن همانطوری که در قسمتِ الف ملاحظه گردید، مطالبِ ناگفته بسیار است و در این فرصت جا دارد که به مواردِ یاد شده در قسمتِ ب بیشتر توجه نموده و با ارائۀ دلایلی دیگر به ردّ آن اتهامات مبادرت نمائیم.
همانطور که قبلاً ذکر کردیم در دادنامه ای که جهتِ مردود شمردنِ دادنامۀ دادگاه تجدیدِ نظر همدان از طرفِ رئیسِ قوّۀ قضائیه به ریاستِ آیت الله شاهرودی تنظیم و ارائه گردید ، به غیر از نسبت های سه گانه ( که در قسمتِ الف به آن ها پاسخ داده شد ) پنج اتهام دیگر نیز مطرح گردید که به ترتیب در ردِ تک تک آنها مطالبی در حدّ بضاعت ذکر خواهد شد ، در دادنامه مذکور:
•   بهائیان متهم شده اند که " مُنکرِ مذهبِ جعفری " می باشند.
جواب –  البته اگر چه انکارِ مذهب و دینی ، در هیچیک از کتب آسمانی و یا قوانینِ جهانی و حتی در قانونِ اساسیِ جمهوری اسلامیِ ایران ، جرم محسوب نمی شود ، ولکن حقیقت این است که آئینِ بهائی تنها آئینی در جهان است که نه تنها اسلام را به عنوانِ یک دینِ الهی موردِ احترام ، بل موردِ ستایش قرار داده و مي دهد ، بلکه از میانِ مذاهبِ مختلفۀ اسلامی مذهبِ جعفری ، یا شیعۀ اِثنی عَشَری (منهایِ پیرایه هائی که بدان اضافه گردید) را بیش از دیگر مذاهبِ اسلامی موردِ تأئید قرار داده است. در این جا به ذکرِ چند نمونه از گفتارِ پیشوایانِ بهائی که دربارۀ پیامبر اکرم (ص) و قرآنِ کریم و ائمۀ طاهرین نازل شده است مبادرت می نمائیم.
•   حضرت بهاءالله بنیان گذار دیانتِ بهائی در باره مقامِ پیامبر اسلام (ص) می فرمایند :
" حضرتِ خاتمَِ انَبیاء رُوحُ ماسِواهُ فِدا" از مشرقِ امرِ الهی ظاهر و با عنایتِ کبری و فضلِ بی منتهی ناس را به کلمۀ مبارکۀ توحید دعوت نموده اند و مقصود آنکه نفوسِ غافله را آگاه فرمایند و از ظلماتِ شرک نجات بخشند ولکن قوم بر اِعراض و اعتراض قیام کردند و وارد آوردند آنچه را که مَحشرِ انبیاء در جنّتِ اَولیا نوحه نمودند."
•   و درباره قرآنِ کریم می فرمایند : " شکی نبوده که قرآن مِن عِندالله (يعني از جانب خدا)  نازل شده و شکی هم نیست که کلماتِ الهیه مقدس بوده از آنچه توهّم نموده اند "
•   همچنین آن حضرت راجع به مقام ائمه اطهار چنین می فرمایند : " ائمه اطهار مطالعِ الهام بودند و مظاهرِ فیضِ حضرتِ رحمن . . . لهذا کلام ائمه اطهار را . . .الهامِ رحمانی دانیم " 1
•   بهائیان را مُنکر و مخالفِ جمهوریِ اسلامیِ ایران معرفی نموده اند.
جواب – در این مورد بارها گفته ایم و هربار که این اتهام تکرار شود ما نیز با صدائی رساتر خواهیم گفت که آئین بهائی به پیروانش ، تحت هیچ عنوانی اجازۀ انکار یا مخالفت با هیچ حکومتی را نمی دهد و برای اثبات این قضیه مسئولینِ محترم می توانند از دو راه یقین حاصل کنند:
اول –  مطالعه و دقت در آثار و تعالیمِ دیانتِ بهائی
دوم – توجه به اعمال و رفتاری که بهائیان در طولِ تاريخِ آئينِبهائي و بالاخص دورۀ سی سالۀ انقلاب از خود نشان داده اند.
در مورد اول اگر چه در ضمیمۀ مربوط به اتهامِ " توهین به مقدساتِ اسلام " بیاناتی از پیشوایانِ آئین بهائی درج گردیده است در این جا نیز به مناسبت به یکی دو بیان اشاره می گردد.
الف: حضرت بهاءالله می فرمایند : " امرِ قطعیِ الهی این است که باید اطاعتِ حکومت نمود ، این هیچ تأویل بر نمی دارد و تفسیر نمی خواهد. "
ب: حضرت عبدالبهاء ( فرزند ارشدِ و جانشینِ حضرت بهاءالله ) می فرمایند : " اطاعتِ اولیای امور به اجرایِ قوانینِ مملکت از فرائضِ حتمیۀ اهل بهاء (مي باشد). . ."
و اما طریقِ دیگر توجه به نوعِ رفتارِ بهائیان ،در مقابلِ حکومتهاست . به عنوانِ نمونه در ایرانِ عزیز با اینکه بهائیان - بالاخص در دورانِ سی ساله انقلاب اسلامی – به انواع و اقسامِ تضیقات و محرومیت ها مبتلا بوده اند ، ولکن هرگز جهتِ احقاقِ حقوقِ مَسلُوبۀ خویش در احزابِ سیاسیِ مخالف وارد نشده و به مخالفت بر نخواسته اند لذا نهایتِ بی انصافی است که با این تفاصیل باز هم گروهی از مسئولینِ مملکتی ، بهائیان را مُنکر و مخالفِ حکومتِ اسلامی ،معرفی کنند . البته شکّی نیست که بهائیان از رفتارِ ظالمانه و غیرِ قانونیِ بعضی از مسئولین و مأمورین (در رده های مختلف) ناراضی بوده و پیوسته به تَظَلُّم و دادخواهی در مراکزِ مختلفِ داخلی و خارجی اقدام می نمایند . زیرا که این امر،حقِّ قانوني و شرعيِ هر يك از افرادِجامعه از جمله جامعۀ بهائي بوده و هيچ ارتباطي با مخالفت و انكارِحكومت ندارد.
•   می گویند بهائیان منکرِ ضروریاتِ دین هستند.
جواب : با اندکی مطالعه در کتب و آثارِ دیانت بهائی روشن خواهد شد که این تهمت ، چقدر بی اساس و مُغرضانه بیان شده است. لذا در این جا بدواً به یک بیان از بنیان گذارِ آئین بهائی که در اهمیت دین و مضرّاتِ بیدینی نازل شده است، اشاره نموده سپس اندکی در پیرامونِ ضرورياتِ دین به گفتگو می نشینیم.
حضرت بهاءالله می فرمایند : " دین نوری است مبین و حِصنی است متین از برای حفظ و آسایشِ اهلِ عالم . . . اگر سراجِ دین مستور مانَد ، هرج و مرج راه یابد . نیّرِ عدل و انصاف و آفتابِ امر و اطمینان از نور بازماند. هر آگاهی برآنچه ذکر شد گواهی داده و می دهد."                                                (نقل از مجموعه الواح بعد از کتاب اقدس ص 73)
با چنین تعبیر و تعریفِ جامعی از دین معلوم می شود که آئین بهائی چه مقدار به دین و ضروریاتِ آن پایبند می باشد چنانچه آن حضرت در این بیان و دیگر بیاناتِ خویش به اهلِِ عالم هشدار می دهند که اگر آدمیان از حقایقِ واقعیِ دین (نه خرافت و اوهامات ) آگاه نشوند و بدان متمسک نگردند چه مضرّات عظیمه ای متوجّه جامعۀ انسانی می شود. البته این هشدارها بیش از صد سالِ پیش توسط پیشوایانِ بهائی به اهل عالم داده شد و ما امروز متوجه خُسرانی که به دلیلِ عدمِ توجّه به دین و ضروریاتِ آن از طرفِ مسئولین ممالکِ مختلف شده است هستیم . حال جهتِ ردّ چنین افتراء و نسبتِ ناروائی ، به ذکر چند مورد از ضروریات دین از دیدگاه آئین بهائی مبادرت مي نمائيم :
1-   دربارۀ تقدیسِ ذات الوهیت :
حضرت بهاءالله در یکی از الواح، در تنزیه و تقدیسِ ذاتِ الهی ، توصیفاتی عمیق و بی نظیر ارائه داده اند که جا دارد قسمتهائی از آن ، زیبِ این مجموعه شود. این اثر که به لوحِ توحید معروف است این گونه شروع می شود :

2-     درباره پیامبران  :
 حضرت بهاءالله می فرمایند : " پيمبران چون پزشکانند که به پرورشِ گيتی و کسانِ آن پرداختهاند ، تا به درمانِ يگانگی ، بيماریِ بيگانگی را چاره نمايند . در کردار و رفتارِ پزشک ، جای گفتار نه ، زيرا که او بر چگونگیِ کالبد و بيماريهای آن آگاه است و هرگز مرغِ بينشِ مردمانِ زمين به فرازِ آسمانِ دانشِ او نرسد . پس اگر رفتارِ امروزِ پزشک را با گذشته يکسان نبينند جای گفتار نه . چه که هر روز بيمار را روشِ جداگانه سزاوار . و همچنين پيمبرانِ يزدان هرگاه که جهان را به خورشيدِ تابانِ دانش درخشان نمودند بهر چه سزاوارِ آن روز بود مردم را به سوی خداوندِ يکتا خواندند ... "
3-   درباره نماز و دعا :حضرت عبدالبهاء مي فرمايند :
" نماز عبارت از ارتباط بين عبد و حقّ است زيرا انسا ن در آن ساعت به دل و جان توجّه به حضرت يزدان كند و به حقّ مؤانست جويد و محبت و الفت نمايد. عاشق را لذّتي اعظم از مكالمۀ با معشوق نيست و طالب را نعمتي بهتر از مؤانست با مطلوب نه. اين است كه نفسِ منجذب به ملكوتِ الهي نهايتِ آرزويش آن كه وقتي فراغت يابد و به محبوبِ خويش تَضرّع و زاري كند ، طلبِ الطاف و عنايت نمايد و مستغرق در بحرِ خطاب و تضرّع و زاري گردد و از ان گذشته صلاة و صيام سببِ تذكّر انسان است و حفظ و صيانت از امتحان. "
يكي از وظايف يوميه ما بهائيان دعا و مناجات بسوي خداوند يكتاست. البته ما معتقديم كه خداوند دعاي همۀ مخلوقاتِ خود را اگر از روي نياز باشد اجابت خواهد كرد ، چنانچه حضرت عبدالبهاء مي فرمايند : " . . . خداوند دعاى هر بنده اى را اجابت مينمايد اگر به حالت تضرع و ابتهال باشد . فضل و عنايت او بي انتهاست . دعاى همه بندگان خود را اجابت ميكند حتى دعاى اين گياه را كه بِالقُوّه مناجات ميكند "خدایا بر من باران بفرست". خداوند دعاى او را اجابت ميكند و گياه رُشد مينمايد . خداوند دعاى همه را اجابت مينمايد."

4-   درباره بقاي روح (معاد):
وقتي از حضرت بهاءالله دربارۀ روح و بقاي آن سؤال نمودند ، از جمله فرمودند : " بدان كه روح بعد از جدائيش از بدن ، به ترقّيِ خود ادامه خواهد داد تااينكه در محضرِخداوند حاضر مي شود و با هيكلي كه قرون و اَعصار و حوادثِ عالم و آنچه در آن است در او تغييری نمی دهد و تا زمانی که ملکوتِ الهی و سلطنت و غلبه و اقتدارِ خداوند ، اِستمرار می يابد روح باقی می ماند و از او آثار و صفاتِ ربانی و عنايات و الطافِ خداوندی ظاهر می شود."
5-    درباره صفات و فضائلِانساني
به عنوانِ مثال به ذکرِ چند نمونه از صفاتِ عالیۀ انسانی از دیدگاهِ بنیانگذارِ آئینِ بهائی می پردازیم :
الف : حضرت بهاءالله مي فرمايند: " صدق و راستي اساس جميع فضائل انساني است . . .اگر نفسي از آن محروم ماند از ترقّي و تعالي در كليه عوالمِ الهي ممنوع گردد"
ب: همچنين مي فرمايند: " عمومِ اهلِ عالم بايد از ضُرِّ دست و زبانِ شما آسوده باشند"
ج: و در مقام ديگر چنين مي فرمايند : " لسان شَفقّت ، جَذّابِ قلوب است و مائدۀ روح و به مَثابه معاني است از براي الفاظ و مانندِ افق است از براي اِشراقِ آفتابِ حِكمت و دانائي."
خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #13 : فروردين 31, 2010, 04:15:58 pm »

•   بهائیان را مُنکَرِ خاتمیتِ رسولِ اکرم دانسته اند
در آثار بهائی آنجا که سخن از پیامبر اسلام (ص) به میان می آید گاهاً با همین عنوان یعنی خاتَمِ انبیا و نیز خاتَمِ مُرسلین یاد می شود.1 حال اين سؤال پیش می آید که با چنين اِقرارِ صريح و قبولِ خاتمیتِ پیامبر اسلام(ص)، پس پیشوایانِ بهائی چه ادّعائی دارند؟ اگر چه برای رفعِ کاملِ اين شبهه لازم است به کتب و آثار بهائی و نیز به مقالاتی در سایت هاي بهائي رجوع شود ، ولکن در اینجا به یک نمونه از استدلالاتِ حضرت بهاءالله که در کتابِ ایقان مندرج است بسنده می کنیم .
البته قبلاً باید عرض شود که پیروان ادیانِ بزرگ نظیرِ مسیحیان و یهودیان نیز با استناد به آیاتِ انجیل و تورات ، هر یک ، پیامبرشان را آخرین پیامبر و کتابشان را آخرین کتابِ آسمانی تصوّر مینمایند. نَظيرِاينكه حضرت مسيح در انجیلِ لوقا فرموده است : " آسمان و زمين ممکن است زائل شود امّا كلامِ من زائِل نمي شود ." يا اينكه دربارۀ تورات آمده است : " زمين و آسمان زائِل خواهد شد ولكن حَمزه اي از تورات كم نمي شود." كه اگر قرار باشد به معاني و تعابيرِ ظاهري كه هر يك از علماي يهود و نصاري از بياناتِ پيامبرانشان نموده اند ، اکتفا نمائیم و آن تفاسير را صحيح و منطقي بدانيم ، در اين صورت ( به عنوانِ مثال ) هيچ پيامبري بعد از حضرتِ موسي (ع) نبايد مبعوث مي شد. لهذا دربارۀ معانيِ حقيقيِاين نوع بيانات ، در كتب و آثارِ بهائي بحث شده است ، كه در اينجا به ذكرِ يكي دو نمونۀ آن اكتفا نموده و از مشتاقان ،دعوت مي كنيم به آثار و تأليفاتِ بهائي از جمله كتاب " مقاماتِ توحيد " تأليف شهيدِمجيد ، جناب کمال الدّین بخت آور مراجعه نمايند.
و اما در اين باره حضرت بهاءالله در كتاب مستطاب ايقان مي فرمايند : "اين انوار (پيامبران )از يک مِصباح ظاهر شده‏اند و اين اثمار (پیامبران)از يک شَجَر روئيده‏اند.  فی الحقيقه فرقی ملحوظ نه و تغييری مشهود نه. "
و نيز در مقامِ توحيدِ انبياء مي فرمايند : " . . . و در اين مقام اگر کلّ را به يک اسم و رسم موسوم و موصوف نمائی بأسی نيست، چنانچه می فرمايد:  "لا نُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ." زيرا که جميع مردم را به توحيدِ الهی دعوت می فرمايند و به کوثرِ فيض و فضلِ نامتناهی بشارت می دهند وکلّ به خِلَعِ نَبُوّت فائزند و به رداء مکرمت مفتخر."
•   بهائیان را منکر مهدویتِ مهدیِ موعود میدانند.
در این مورد حقیقت این است که ادعای فوق از یک نظر می تواند صحیح باشد و از نظرِ دیگر ناصواب. برای روشن شدنِ مطلب ابتدا لازم است به یک واقعیتِ تاریخی که در شرحِ حیاتِ پیامبرانِ الهی نیز ثبت گردیده است اشاره نمائیم و آن این است که: " . . . وقتی حضرت مسیح ظاهر شد یهودیان اعتراض کردند و گفتند تو آن کسی که ما منتظرِ آن بودیم نیستی چه که موعودِ یهود باید مروّجِ تورات باشد ولکن تو و پیروانت به ترویجِ کتابِ جدیدی به نام اِنجیل اقدام نموده اید.
و بنا بر خبری که در تاریخِ اسلام نیز درج شده است پس از ظهورِ حضرتِ محمد (ص) نیز یکی از دلایلِ مخالفتِ یهودیان و مسیحیان همین بود. چنانچه دکتر شهیدی در تاریخِ خویش به این نکته اشاره نموده اند که : " یهودیان گفتند آن پیغمبر که ما انتظارِ او را داشتیم محمد نیست و در مقابلِ آیاتِ قرآن ، تورات و انجیل را به رخِ مسلمانان می کشیدند و می گفتند آنچه قرآن می گوید با آنچه در کتاب های ماست یکی نیست. "       
 (دکتر سید جعفرِ شهیدی، تاریخِ تحلیلیِ اسلام ، ص 68)
در اینجا این سؤال پیش می آید که چرا اهل یهود و نصاری و بالاخص علما و بزرگانشان ، به جای استقبال از پیامبر اسلام (ص) به مقابله با آن حضرت و پیروانِ اَندکش پرداخته و تکفیرش نمودند.1
دلیلش این است که در طول تاریخ ،  بزرگان و علمای یهود و نصاری چهره ای نادرست و مجعول از موعودشان ساخته اند که وقتی جمالِ محمدی با آن همه آیاتِ باهرات و آثارِ بیّنات ظاهر شده اند نه تنها قادر به شناختِ آن موعودِ امم نبوده اند بلکه با انتشارِ انواع و اقسامِ اتهامات و نسبت های ناروا قصدِ جانِ آن حضرت نموده و خواهانِ نابودیِ آثارش شده اند.2
و این مسئله ( تصويرِ هيكلي مجعول از موعود ) بر حَسَبِ آنچه كه در تاریخِ ادیان و شرح احوالِ پیامبران ذکر شده است درتمامِ دوران ، اتفاق افتاده است ، چنانچه حضرت بهاءالله دربارۀ جَعلياتِ علمايِيهود كه مُنتَج به عدمِتصديقِمسيح (ع) از طرفِ يهوديان گرديد مي فرمايند : "... چون ایامِ موسی گذشت و اَنوارِ عیسی از فَجرِ روح،عالم را احاطه نمود جمیعِ یهود اعتراض نمودند که آن نفس که در تورات، موعوداست بایدمروّج ومکمّلِشرایعِ تورات باشد واین جوانِ ناصری که خود را مسیح الله می نامد حکم طلاق و سَبت (تعطیلی روز شنبه) را که از حُکمهای اعظمِ موسی است نَسخ نمود. ودیگرآنکه علائمِ ظهور هنوز ظاهر نشده چنانچه یهود هنوز منتظر آن ظهورندکه در تورات،مذکوراست. چقدر مظاهرِ قدسِ اَحدیّه و مطالعِ نورِ اَزلیّه که بعد از موسی در اِبداع ظاهر شده و هنوز یهود به حُجُباتِ نفسیّۀ شیطانیّه و ظنوناتِ اِفکیّۀ نفسانیّه مُحتَجَب بوده و هستند و منتظرندکه هیکلِ مجعول باعلاماتِ مذکوره که خود ادراک نموده اند کی ظاهرخواهد شد... "                                                                         
(ایقانِ شریف ، چاپ مصر،ص 14 و15)
 و در موردِ حضرتِ مهدیِ موعود نیز بر حَسَبِ ده ها روایت و احادیثِ معتبر قرار بود که همین اتفاق بیافتد که شرح مفصّل آن را میتوانید در مقاله ای تحت عنوان " مهدیِ موعود " از سلسله مقالاتِ مندرج در رساله " در سوگ انبیا " از همین نویسنده ملاحظه نمائید تا معلوم شود که بهائیان ، آن چهرۀ واقعی که در متونِ اسلامی راجع به مهدیِ موعود آمده است را نه تنها انکار نکرده و نمی کنند بلکه ( همانطور كه قبلاً اشاره گرديد ) بیش از بیست هزار نفر از اجداد ما و شما در سال های اوّلِ ظهور ( عصر قاجار ) جانشان را نثارِ قُدُومش نمودند و در طولِ 166 سال که از ظهورِ آئینِ جدید می گذرد بهائیان به هر بلا و مصیبتی در راهش راضی شده اند. این بود خلاصۀ کلام ما در موضوعِ فوق الذکر . این اعتقادِ راسخِ ماست و هر زمان اراده کنید مایلیم در حضورِ یک هیئتِ بی طرف به مذاکره و مناظره در پیرامونِ عقایدمان از طریقِ رسانه ها اقدام نمائیم .
•   می گویند بهائیان " سید علی محمد باب " را جانشینِ مهدیِ موعود می دانند.
 در این مورد خلاصۀ مطلب این است که اوّلاٌ ما سید علی محمد باب را جانشینِ مهدیِ موعود نمی دانیم بلکه خودِ مهديِ موعود می دانیم و سالهاست که محققین و دانشمندانِ بهائی برای اثباتِ حقانیتِ ظهورش با استناد از متونِ اسلامی و ذکر دلایلِ عقلی و نقلی و تاریخی به تألیف و نشر کتب و آثارِ فراوان مبادرت نموده اند که اگر چه در طولِ 166 سال هرگز حقِّ انتشارِ آنها جز برای بهائیان داده نشد ، ولکن در عصرِ تكنولوژيِپيشرفته و فن آوریِ مُدِرن (که از دست آوردهای بزرگِ بشری) محسوب می شود ، دوست دارانِ این قضایا می توانند از طریقِ سایت های اینترنتی به جمیعِ آن کتب و تألیفات دسترسی داشته باشند و حقایق را شخصاً مورد مطالعه و بررسی قرار دهند.
در پايانِاين قسمت ،آرزومنديم كه قُضّاتِ محترمي كه مسئولِ رسيدگي به پروندۀ يارانِ ايران و دیگر بهائیانِ مظلوم مي باشند از راه و روشِ رئيسِ قوّۀ قضائي تأسّي و پيروي ننمايند ، بلكه ناظر به بياناتِحضرت علي عليه السلام (مُندَرِج در یکی از ضمائم) باشند و با تحقيقِ بي غرضانه و بدونِاِعمالِ نظرِديگران ، همچنين با توجه و توكل به آستانِآن داورِ حقيقي به قضاوت بنشينند.
خداوند ، ياورتان در اِحرازِحقوقِ مظلومان و بيگناهان باشد
 موفق باشید.


خارج شده است
admin
مهمان
« پاسخ #14 : فروردين 31, 2010, 04:18:18 pm »

ضمیمه 1                           جرمِ جغرافیائی
(جوابیۀ جامعّ جهانیِ بهائیان خطاب به آیت الله شاهرودی)
در تاریخ ۲۸ خرداد ۱٣۸٥ ( ۱۸ جون ۲٠٠۶) سه شهروند بهائی (آقایان بهروز راشدی، مظفر ایوبی، و پرویز سیفی)، بعد از اینکه منزلشان مورد بازرسی قرار گرفت و کامپیوتر، کتابها، و مدارکشان توقیف شد، در همدان دستگیر شدند. همچنین آقای شاهرضا عباسی در تاریخ ۲۲ آذر ۱٣۸۶ (۱٣ دسامبر ۲۰٠۷) در همدان دستگیر شد و هشت روز در زندان بسر برد. هر چهار نفر، پس از دستگیری، با ارائۀ وثیقه آزاد، اما پس از محاکمه در دادگاه به جرم تبلیغ علیه نظام برای مدت زمان نامعلومی به زندان محکوم شدند. آقای عباسی پس از انقضای مدت زندان به سه سال دورۀ تبعیدی در خاش محکوم گردید. آنان برای استیناف از محکومیت خود، به جرم تبلیغ علیه نظام، به دادگاه تجدید نظر در همدان رجوع نمودند. این دادگاه در تاریخ ۲٥ اسفند ۱٣۸۶ (۱٥ مارچ ۲٠۰۸) با بررسی شواهد و مدارکِ موجود، و با اتکاء به اصول قانون اساسی جمهوری اسلامی و با نگرشی منصفانه، که شرطِ ضروری برای هر دادگاهی است، و بر مبنای اینکه بهائیان نه تنها علیه نظام اقدام نمی کنند، بلکه مطیع دولت متابعۀ خود هستند، رأی صادره را مردود دانسته اعلام نمود که «تبلیغ به نفع بهائیت نمیتواند [به] عنوان تبلیغ علیه نظام و به نفع گروه های مخالف نظام تلقی گردد» و رأی خود را بر برائت آنان صادر کرد. اما آیت الله شاهرودی، از مراجع بلند پایۀ ایران که باید اسطورۀ عدالت، انصاف و واقع نگری باشد، «دادنامۀ اصداری از شعبۀ هفتم محاکم تجدید نظر استان همدان [را] خلاف بین شرع تشخیص» داده است و رأی قضات و وکلائی را که قاعدتاً با ملاکها و ضوابط اسلامی درمصدر کارقرارگرفته اند، مرود دانست.
براساسِ آنچه که در مفاد دادنامه قید گشته، رأی دادگاه تجدید نظر همدان نسبت به «شرع» یا شریعت مردود شناخته شده است، نه نفس قانون یا قانون اساسی یا ماده ای از مواد آن. مسائل شرعی هم در ایران زیر نظارتِ علما و برطبق آراء شخصیِ آنان اجرا می گردد که هر آیت الله میتواند در آن مورد، نظر خود را ارائه کند چنانکه آیت الله منتظری نظر شرعی خود را دربارۀ حقوق شهروندی بهائیان اعلام نمود که با فتاوی علمای دیگر مغایرت دارد. پس پرسش اصلی این است که آیا قضاوت در ایران قرار است بر مبنای شریعت و نظریات فردی آیت الله ها ومراجع شرعی باشد، یا قانون اساسی جمهوری اسلامی (علی الخصوص هنگامی که آراء مراجع شرعی با قانون اساسی مغایرت داشته باشد)؟ و اگر قرار است که قضاوت برمبنای شریعت و برداشت ها و تعبیرات و تفسیراتِ مراجع مذهبی انجام بگیرد، حکمِ کدامیک از این مراجع مذهبی و آیت الله ها ملاک است؟ آیا حکم آیت الله منتظری باید اجرا شود، که مرجع ِ تقلید تمام شیعیان جهان است و فتوی داده اند که حقوق شهروندی بهائیان باید حفظ شود، یا حکم آیت الله شاهرودی، که درقوۀ قضائیه صاحب مقام و منصب و قدرت هستند و تمام بهائیان را ستمگر و فرقۀ باغیه می دانند؟
براساس این دادنامه ایشان «تجویز اعادۀ دادرسی» را به شعبۀ «همعرض» دادگاه تجدید نظر همدان «موجه تشخیص» داده اند و دلیل این تجویز را چنین ذکر نموده اند:
«...زیرا به تعبیر امام راحل (قدس سره) ترویج فرقۀ ضالۀ بهائیت در واقع نفی و انکار مذهب جعفری و جمهوری اسلامی و انکار ضروریات دین و خاتمیت رسول گرامی اسلام (ص) و مهدویت مهدی موعود (عج) و اعتقاد به جانشینی علی محمد باب (طفل نامشروع استکبار) به عنوان مهدی و خاتم الانبیاء معرفی نموده است. و از آنجا که سر سلسلۀ بهائیت در اسرائیل فعالیت تبلیغی دارند میتوان گفت بهائیت جزء فئۀ باغیه هستند و تا زمانی که مرکز فئۀ باغیه محفوظ و ثابت باشد (یعنی اسرائیل، رژیمی که اساسی ترین رمز ماندگاری خود را ضدیّت با نظام جمهوری اسلامی ایران و حمایت از گروه های مخالف آن می داند)، هیچ تردیدی در جرم بودن تبلیغ به نفع بهائیت و مطابقت فعل انتسابی با مادۀ ٥۰٠ قانون مجازات اسلامی باقی نمی-ماند. بنابراین با توجه به مراتب فوق، صدور دادنامۀ شمارۀ ... از سوی شعبۀ هفتم دادگاه تجدید نظر همدان وجاهت شرعی و قانونی نداشته است. لذا دادنامۀ موصوف مستنداً به مادۀ ۲۷٥ قانون آئین دادرسی کیفری فسخ میگردد. و در خصوص تجدید نظر خواهان آقایان ... نسبت به دادنامۀ شمارۀ ... ، نظر به اینکه از جانب تجدیدنظرخواهان ایراد و اعتراض موجه و مستدلی که موجبات نقض دادنامۀ تجدید نظر خواسته را فراهم نماید به عمل نیامده است و تجدید نظر خواهی با هیچیک از شقوق مادۀ ۲۴٠ قانون اخیرالذکر منطبق نمیباشد، لذا ضمن رد تجدیدنظرخواهی دادنامۀ تجدیدنظرخواسته تأئید میگردد. رأی صادره قطعی است.»
تعداد مفروضات غلط و بی اساس این استدلال آنقدر زیاد است که نمیتوان باور داشت بالاترین مقام قوّۀ قضائیه، رأئی با چنین قطعیت، بر پایۀ نظرهائی چنین تهی از حقیقت و واقعیت صادر نماید. ذیلاً فقط به ذکر چند دلیل، که حاکی از بی اساس بودن شیوۀ استدلالی و منطقی رأی بالاترین مقام قوۀ قضائیه، و عملاً جانشین قانون اساسی و اصول قرآن کریم و دین اسلام است، می پردازیم به آن امید که دیدۀ انصاف گشوده گردد و نمایندگان آئین اسلام مروّجین حقیقی پیام رسولِ اکرم در میان مردمان جهان گردند:
• اساس رأی دادگاه بر مبنایِ «تعبیر امام راحل (قدس سره)» [امام خمینی] است. اینجا نه تنها نفسِ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، و احترام به قانون، زیر پا گذاشته شده، بلکه صرفاً به «تعبیری» از امام راحل اکتفا شده که معلوم نیست این تعبیر به وسیلۀ چه کسی صورت پذیرفته، و یا اصلِ بیانِ امام راحل چه بوده که چنین تعبیری براساسِ آن پدید آمده، و یا اگر قرار بود امام راحل رتق و فتق امور جامعه را به تعابیر خود واگذار کند، دیگر چه احتیاجی به تأسیس و تنظیم قانون اساسی جمهوری اسلامی داشت!! به علاوه تعبیری که به امام نسبت داده شده است بر مبنای چه اصولی موجّه شناخته میشود؟ وچه کسی حقِ تفسیر بیانات امامِ راحل را دارد؟ آیا از کسی مثل آیت الله منتظری نیز می توان درخواست نمود که فرمایشات امام راحل را «تعبیر» فرماید؟
• چگونه است که رأی قوۀ قضائیه در دادنامۀ رسمی کشور، که باید بی طرف ترین قضاوت در امور کشوری باشد، مملوّ از بی احترامی به عقایدِ شاکی است؟! عباراتی نظیر «فرقۀ ضالّۀ بهائیت»، «علی محمد باب (طفل نامشروع استکبار)»، « فئۀ باغیه»، در هیچ دادگاه عادلی مطرح نمیشود، حتی اگر شخصِ قاضی یا رئیسِ قوّۀ قضائیه با اعتقاداتِ متهم مخالفتی داشته باشد.
• قوۀ قضائیه متهمین را فقط به جُرمِ «تعبیر»ی از آیت الله خمینی در موارد زیر گناهکار میداند و این تعبیرِ غلط را با استفاده از عبارت «در واقع» واقعیت می پندارد:
- نفی و انکار مذهب جعفری و جمهوری اسلامی
- انکار ضروریات دین و خاتمیت رسول گرامی اسلام (ص) و مهدویت مهدی موعود (عج)
- اعتقاد به جانشینی علی محمد باب (طفل نامشروع استکبار) به عنوان مهدی و خاتم الانبیاء
که هر سه مورد کاملاً و مطلقاً مردود و غیرقابل قبول است.
اولاً، آئین بهائی به هیچ وجه مذهب جعفری و جمهوری اسلامی را نفی و انکار نمی کند و مطیع قوانین کشور است. در حقیقت بهائیان با اعتقاد به اصول عقاید دینی خود، مطلقاً در امور سیاسی کشور دخالت نمی نمایند، چه رسد به اینکه بخواهند سیستم سیاسی کشوری را نفی یا انکار نمایند. همچنین، آئین بهائی نه تنها به اصالت و حقانیت اسلام بعنوان دینی الهی معقتد است بلکه به حقانیت تمام ادیان سالفه الهی نیز اعتقاد دارد.
ثانیاً، آئین بهائی به هیچ عنوان اصول و ضروریات دین را انکار نکرده و نمیکند. بطور کلّی بهائیان در ایران قدرتی ندارند که ضروریات دین را انکار کنند (که اگر هم داشتند چنین نمی-کردند)! مثلاً فرض شود که بهائیان یکی از ضروریات دین اسلام مثلا نماز، روزه، و یا توحید، نبوت یا معاد را انکار کنند (که به هیچ وجه نمیکنند). آیا این انکارِ فرضی، چه تأثیری می تواند رویِ مسلمین جامعۀ ایران داشته باشد؟ آیا آنها بخاطر اینکه بهائیان براساسِ تعبیرات آیت الله شاهرودی چنین فرضِ غلطی را باور داشته باشند، دیگر روزه نمیگیرند، یا نماز نمیخوانند، یا اعتقاد خود را به توحید و نبوت زیر پا میگذارند؟! همچنین بهائیان به هیچ وجه خاتمیت رسول اکرم (ص) و مهدویت مهدی موعود (عج) را انکار نمی نمایند. ولی اگر هم باز به تعبیرِ آیت الله شاهرودی انکار می نمودند (که نمی نمایند)، صرفاً امری اعتقادی را انکار نموده اند. آیا باید بهائیان به خاطر اعتقاد خود محاکمه گردند؟ پس در این صورت تکلیفِ اصلِ آزادی عقیده و باور، که به صراحت در قانون اساسی آمده، چه میشود؟
و بالاخره، بهائیان حضرت علی محمد باب را «طفل نامشروع استکبار» نمیدانند و این را اتهامی بی اساس و تهمتی دشمنانه و تصوری واهی و توهینی عمیق به اعتقادات خود به شمار می آورند. البته بهائیان به حضرت باب معتقدند ولی در کدام بند از قانون اساسی این اعتقاد جرم شناخته شده؟ و در کدام خطبه از مواعظ آیت الله خمینی نفسِ این اعتقاد، جُرم محسوب گشته و یا چگونه تعبیری کاملاً متضاد با این حقائق از آیت الله خمینی استخراج شده؟ در این صورت یا ایشان از اصول آئین بهائی کاملاً بی اطلاع بوده اند و از روی عدم آگاهی قضاوت فرموده اند، یا سوءتعبیر نموده اند، و یا از فرمایشات ایشان تعبیر کاملاً متناقضی استنتاج شده است. به هر حال هیچیک از این مقولات که در اساس متزلزل است نمیتواند مبنائی حقوقی برای محاکمۀ شهروندان بهائی باشد.
• در دادنامۀ مذکور آمده است: «از آنجا که سر سلسلۀ بهائیت در اسرائیل فعالیت تبلیغی دارند میتوان گفت بهائیت جزء فئۀ باغیه هستند».
این جُرم جغرافیائی نیز بر مبنای منطقی استوار شده که اگر قوۀ قضائیه بر پایۀ آن برقرار باشد، امیدی به هیچ گونه عدالت در ایران نخواهد بود: نه تنها سر سلسلۀ آئین بهائی، یا هیچیک از چند صد کارمند بهائی در اسرائیل، طبق دستور حضرت بهاءالله آئین خود را در آن سرزمین تبلیغ نمی‌کنند، بلکه هیچیک از آنان حتی حقِ مهاجرت و سکونت دائم در اسرائیل را ندارند. معلوم نیست که آیت الله شاهرودی با رجوع به چه مدرکی چنین فرض غلطی را مبنای محکومیت متهمین قرار داده است. چه مدارکی در دست دارند که بهائیان در اسرائیل تبلیغ کرده اند و حتی اگر هم میکردند (که نمی کنند) این چه ارتباطی به شیعیان و بهائیان در ایران دارد؟ حتی اگر به زعم آیت الله شاهرودی بهائیان در اسرائیل گناهی مرتکب شده اند، این چه ربطی به نقطۀ جغرافیائی همدان و بهائیان آن منطقه دارد؟ به علاوه، فرض غلط تبلیغ در اسرائیل (اگر صحت داشت) تبلیغ یهودیان و مسیحیان و مسلمانان سنی در آن کشور می بود و این چه ربطی به شیعیان ایران دارد؟ حال حتی اگر هم ارتباطی بین تبلیغ یهودیان و مسیحیان و مسلمانان سنی با شیعیان ایران باشد (که نیست)، این چه ربطی به جُرم متهمین بهائی در همدان دارد!! ایشان سپس از این پیش-فرض نتیجه گیری کرده اند که چون بهائیان در اسرائیل تبلیغ میکنند، پس جزء فئۀ باغیه [گروه‌ ستمگر و متجاوز] هستند!! این مقوله آنقدر از آغاز تا انتها بی اساس است که هر انسان منصفی از چنین حکمی متعجب و متأسف میگردد: بعبارت دیگر، بنا به این منطق، چون بهائیان در اسرائیل تبلیغ میکنند (که مطلقاً بی اساس است)، پس جزء گروه ستمگر و متجاوزند!! درست مثل اینست که بگوئیم چون مسلمانانی در اسرائیل زندگی می کنند وبراساس روش و باورهای اسلامی زندگی می کنند، پس جزء گروه ستمگر و متجاوزین هستند!!
بهائیانی که در اسرائیلند به کدام قسمت دیگر اسرائیل یا فلسطین تجاوز کرده اند و به چه احدی ستمگری نموده اند که تا به حال در هیچیک از اخباری که هر روز در منابع خبری جهان در ارتباط با مسائلِ آن منطقه پخش میشود، نامی از بهائیان درج نشده است؟ و این اتهامات را استناد به کدام اسلحه و کدام موشک و کدام تانک متعلق به بهائیان موجّه می کند؟
ولی نفسِ منطق و سیرِ نتیجه گیری براساس این مفروضاتِ واهی و بی اساس شاهکاری است در استنتاج از مفروضات پوچ به نتایج بی اساس: بهائیان تبلیغ میکنند، پس سمتگر و متجاوزند!!
کلیۀ آثار بهائی
خارج شده است
صفحه: [1] 2
  چاپ صفحه  
 
پرش به :  

Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.5 | SMF © 2006, Simple Machines LLC | Persian Language Pack by YaranTOOS Group
Iranian Date By Iran Modern Co
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!